شاهنشاهی ایران یا امپراتوری ایران مجموعه‌ای از سلسله‌های ایرانی یا ایرانی زبان است که بر فلات ایران، سرزمین مادری ایرانیان و آسیای غربی، آسیای جنوبی و مرکزی و منطقهٔ قفقاز فرمانروایی می‌کرده‌اند. این شاهنشاهی با سلسله هخامنشی آغاز و با سلسله پهلوی به پایان رسید

۱۰ تن از محبوب ترین پادشاهان ایران در سرزمین کهن ایران پادشاهان بسیاری بر آن سلطنت کرده اند اما برخی از آنان در میان مردم محبوبیت بسیار خاصی داشته اند که ناشی از اقدامات آنان و همچنین رفتار آنان با مردم سرچشمه گرفته است. ما در این بخش از تاپ تن های تاریخ باستان و در این

کد خبر : 347
تاریخ انتشار : یکشنبه 17 ژانویه 2021 - 5:51
شاهنشاهی ایران یا امپراتوری ایران مجموعه‌ای از سلسله‌های ایرانی یا ایرانی زبان است که بر فلات ایران، سرزمین مادری ایرانیان و آسیای غربی، آسیای جنوبی و مرکزی و منطقهٔ قفقاز فرمانروایی می‌کرده‌اند. این شاهنشاهی با سلسله هخامنشی آغاز و با سلسله پهلوی به پایان رسید
۱۰ تن از محبوب ترین پادشاهان ایران
پادشاهان ایران

قبر پادشاهان ایران کجاست؟

کد مطلب : ۳۵۹۶۳تعداد نظرات : ۱ نظرزمان مطالعه : ۱۰ دقیقه
در این مطلب قصد داریم به قبر پادشاهان ایران زمین از صفویه تا قاجاریه بپردازیم و محل دفن آن هارا بیان و معرفی کنیم.

 

 

محل دفن  پادشاهان ایران زمین کجاست؟

پادشاهان در زمان حیات شان به مرگ نمی اندیشند اما مرگ آنها و مقبره شان از سوژه ها و فرازهای تاریخی جالبی است که در این گزارش به آن پرداخته شده است. مرحوم عباس اقبال آشتیانی مورخ نامدار در سال ۱۳۲۵ در مجله یادگار سال سوم شماره ۲ مقالاتی منتشر کرد که به طور مشروح همین سوژه را دنبال می کرد. ایشان پژوهشی درباره قبر پادشاهان ایران از ابتدای دوره صفویه تا آخر دوره قاجار انجام داده بود که این گزارش با اقتباس از آن نوشته ها ارائه شده است

پادشاهان ایران

غالباً اتفاق می افتد که هر یک از ما حتی در دانستن محل دفن نامدارترین پادشاهان کشور خود به زحمت می افتیم و چون برای سلاطین مقبره خاصی نیست و نعش بعضی از آنها را برای تقرب به بزرگان دین از محل واقعه به عتبات برده اند، تشخیص مدفن ایشان اکثر اوقات برای پژوهشگران مشکل می شود، به ویژه اینکه بعضی از این قبرها، امروز از میان رفته و در مورد بعضی دیگر به علت مشکوک بودن سنگ قبر به درستی مشخص نیست. تعیین محل قبر اکثر پادشاهان ایران قبل از صفویه غالباً به علت تحولات زمان و تغییرات سلسله ها برای ما میسر نیست و ما در این بحث فقط از ابتدای صفویان آغاز می کنیم و به آخرین پادشاه قاجار پایان می دهیم.

الف:پادشاهان صفوی و مدفن آنها

پادشاهان ایران زمین

شاه اسماعیل اول مسس سلسه صفویه

۱- شاه اسماعیل اول:شاه اسماعیل اول که در واقع موسس سلسله صفویه است، در روز سه شنبه ۲۵ ماه رجب از سال ۸۹۲ متولد شد و در محرم ۹۰۵ ادعای پادشاهی کرد و در سال ۹۰۶ بر تخت نشست. او طی سفری که در سال ۹۳۰ به منطقه «شکی» کرده بود، در مراجعت در سراب مریض شد و طبیبان مرض او را حصبه تشخیص دادند و به همان بیماری در روز دوشنبه ۱۹ ماه رجب ۹۳۰ در همان جا فوت کرد و نعش او را به اردبیل آوردند و در جوار جدش شیخ صفی الدین به خاک سپردند و قبر او فعلاً در آنجاست. مدت عمر این فرمانروا ۳۸ سال (شش روز کم) و مدت پادشاهی اش ۲۴ سال بود.

۲- شاه طهماسب اول صفوی:شاه طهماسب که پسر بزرگ شاه اسماعیل است، در صبح چهارشنبه ۲۴ رجب ۹۱۹ متولد شد و در صبح روز دوشنبه ۱۹ رجب ۹۳۰ به جای پدر به سلطنت رسید و بعد از ۵۳ سال و شش ماه و ۲۶ روز سلطنت در سه شنبه ۱۵ صفر سال ۹۸۴ در قزوین پس از مدتی بیماری درگذشت. سن او در زمان مرگ ۶۴ سال و یک ماه و بیست و پنج روز بود. جنازه پادشاه را در مزار شاهزاده حسین قزوینی به امانت گذاشتند و طبق نوشته تاریخ عالم آرای عباسی، سپس نعش را در ضریح حضرت رضا(ع) به خاک سپردند تا آنکه در سال ۱۰۰۵ هجری قمری یعنی سال دهم سلطنت شاه عباس اول، عبدالمومن ازبک بر مشهد استیلایافت و قبرهای کلیه شاهزادگان صفوی را که در آنجا بود، شکافته و استخوان های آنها را بیرون آورد و می خواست به بخارا ببرد. ولی انباردار ویژه شاه عباس که در مشهد بود، خان ازبک را فریب داد و گفت اگر استخوان های شاه طهماسب را به عوامل شاه عباس در طبس ببری انعام زیادی خواهی گرفت و او نیز چنین کرد و استخوان های شاه طهماسب را به اصفهان حمل کردند و پس از آنکه در امامزاده ای به امانت گذاشتند، به عتبات عالیات فرستادند و در محلی نهانی به خاک سپردند.

۳- شاه اسماعیل دوم:این پادشاه که ۴۳ سال بیشتر عمر نکرد، یک سال و سه ماه و نوزده روز سلطنت کرد و در شب یکشنبه ۱۳ رمضان ۹۸۵ در منزل یکی از نزدیکانش مسموم شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد و او را در محلی غیرمشخص دفن کردند.

۴- سلطان محمد خدابنده:این پادشاه که در شب سه شنبه ۲۹ جمادی الاول از سال ۹۳۸ تولد یافته بود، بزرگ ترین فرزند شاه طهماسب اول بود و در ۱۵ رمضان ۹۸۵ در شیراز به سلطنت رسید و در دوم شوال به قزوین رسید و لقب خدابنده را برای خود انتخاب کرد.

سلطان محمد خدابنده را در ذی حجه ۹۹۶، پسرش عباس میرزا (شاه عباس اول) از سلطنت خلع کرد و خود به نام شاه عباس، پادشاه شد و سلطان محمد خدابنده در قصر سلطنتی قزوین تحت نظر بود تا آنکه در سال ۱۰۰۴ در همان جا به مرض اسهال مرد و او را در مزار امامزاده شاهزاده حسین قزوینی به خاک سپردند. صاحب تاریخ عالم آرا می نویسد که بعد از مدتی نعش او را به عتبات عالیات بردند اما ظاهراً امروز در عتبات از این قبر اثری نیست.

۵- شاه عباس اول:شاه عباس اول پسر سلطان محمد خدابنده در شب شنبه اول رمضان سال ۹۷۸ در هرات متولد شد و در ذی حجه ۹۹۶ به جای پدر نشست و در صبح پنجشنبه ۲۴ جمادی الاول ۱۰۳۸ در اشرف مازندران (بهشهر امروزی) جان سپرد در حالی که ۵۹ سال و هشت ماه و ۲۲ روز عمر داشت و ۴۲ سال سلطنت کرده بود. نعش شاه عباس را از اشرف به کاشان آوردند و در محله پشت مشهد کاشان بیرون این شهر در امامزاده ای به نام حبیب بن موسی به امانت گذاشتند تا بعد به یکی از اماکن متبرکه منتقل کنند. اما واقعاً نعش شاه عباس به یکی از این مکان ها منتقل شده یا در همان محله پشت مشهد کاشان باقی است، کسی درست نمی داند. به روایتی او را محرمانه به قصد بردن به عتبات به قم آوردند و در آنجا موقتاً به امانت گذاشتند و در همان جا ماند. روایتی دیگر حاکی است که طبق وصیت خود شاه که می خواست قبرش مخفی باشد، پس از فوتش سه تابوت ساختند؛ یکی را به اردبیل، یکی را به مشهد و سومی را به نجف فرستادند و تنها در این سومی نعش شاه قرار داشت. امروز هیچ کس نمی داند نعش بزرگ ترین پادشاهان صفوی چه شده و در کجا قرار دارد.

۶- شاه صفی:شاه صفی که پسر صفی میرزا و نوه شاه عباس اول است، در شب چهارشنبه دهم محرم ۱۰۲۱ در نزدیکی نور مازندران متولد شده و در شب دوشنبه ۲۹ جمادی الثانی ۱۰۳۸ به جای جد خود در اصفهان به تخت نشسته و پس از ۳۱ سال و یک ماه و دو روز عمر و ۱۳ سال و هشت ماه و دو روز سلطنت سفاکانه در تاریخ دوشنبه ۱۲ صفر ۱۰۵۲ در کاشان مرد و نعش او را از آنجا به قم آورده و در آنجا دفن کردند.

۷- شاه عباس دوم:این پادشاه پسر شاه صفی است و در ۹سالگی در ۱۵ صفر ۱۰۵۲ به جای پدر نشست و پس از ۳۴ سال و ۹ ماه و ۱۵ روز عمر و ۲۵ سال و ۱۵ روز سلطنت در شب ۲۳ ربیع الاول سال ۱۰۷۷ در حوالی دامغان درگذشت و نعش او را به قم بردند و در جنب پدرش شاه صفی به خاک سپردند. بقعه او در شاه سلیمان است و در سال ۱۰۷۸ به اتمام رسیده است

۸- شاه سلیمان:او پسر شاه عباس دوم است که در ۲۰سالگی در ششم شعبان ۱۰۷۷ جلوس و ۲۸ سال و کسری سلطنت کرده و در سال ۱۱۰۶ فوت کرد و نعش او را نیز به مقبره سلاطین صفویه به قم بردند و در آنجا است.

۹- شاه سلطان حسین:او در سال ۱۱۰۶ به جای پدرش نشست و در روز جمعه ۱۲ محرم ۱۱۳۵ در فرح آباد تاج پادشاهی را به دست خود بر سر محمود افغان گذاشته و از سلطنت ۲۹ساله به اجبار دست کشید. شاه سلطان حسین در ۱۱۳۹ به دست اشرف افغان کشته شد و جسد او را به قم بردند و در مقبره شاه سلیمان دفن کردند.

۱۰- شاه طهماسب دوم:او پسر بزرگ شاه سلطان حسین است که سمت ولیعهدی پدر را داشت و هنگام محاصره اصفهان به دست افغان ها خود را به قزوین رساند و چون خبر کشته شدن پدرش را به دست اشرف افغان شنید، در این شهر جلوس کرد و او از تاریخ اول ماه ربیع الاول ۱۱۴۵ عنوان پادشاهی یافت. در این تاریخ نادر او را معزول کرد و پسرش عباس میرزا را به نام و عنوان «شاه عباس سوم» پادشاه خواند و شاه طهماسب را به حبس انداخت و محل زندان او شهر مشهد بود. در اوایل سال ۱۱۵۲ چون خبر کشته شدن نادر در هند به غلط در ایران شایع شد، رضا قلی میرزا از بیم آنکه مبادا مردم به طرفداری از صفویه قیام کنند، به قتل شاه طهماسب دوم که در آن روزها در سبزوار اقامت داشت، امر داد و او و دو پسرش شاه عباس سوم و سلیمان میرزا به این ترتیب به قتل رسیدند. جسد شاه طهماسب دوم را در مشهد مدفون ساختند و پس از مدتی نعش او را از مشهد به قم برده و در جنب قبر پدر و جدش به خاک سپردند.

قبر پادشاهان افشاریه و زندیه

پادشاهان ایران زمین

نادرشاه افشار پادشاه حکومت افشاریه

نادرشاه افشار که در ۲۴ شوال ۱۱۴۸ در دشت مغان آذربایجان تاجگذاری کرده و با عزل شاه عباس سوم خاندان صفوی را منقرض کرد، ۱۱ سال و هفت ماه و ۱۷ روز سلطنت کرد و در شب یکشنبه ۱۱ جمادی الثانی از سال ۱۱۶۰ در فتح آباد قوچان به دست امرای خود به قتل رسید و در مقبره ای که خود آن پادشاه قبلاً برای خود در مشهد ساخته بود، دفن شد. عادل شاه برادرزاده نادر و برادرش ابراهیم شاه هر دو در مشهد مدفون هستند.

شاهرخ میرزا در سال ۱۱۶۱ در مشهد به جای جد خود نادر در مشهد سلطنت خود را آغاز کرد. شاهرخ همه جواهرات نادری را تحویل آقامحمدخان نداد، به همین خاطر خان قاجار دستور داد سر او را خمیر گرفته و سپس روی سرش سرب مذاب ریختند. او در حالی که ۶۳ سال عمر بیشتر نداشت، به مازندران فرستاده شد و در راه جان داد و محل قبر او معلوم نیست. آخرین پادشاه سلسله افشاریه نادرمیرزا پسر شاهرخ است که در مشهد مدتی سلطنت کرد ولی فتحعلی شاه قاجار در ۱۲۱۸ بر او دست یافت و او را دستگیر و به تهران فرستاد و در تهران به قتل رساند و از محل قبر او اطلاعی در دست نیست. کریم خان زند که موسس سلسله زندیه بود، ۳۰سال و هشت ماه و ۱۲ روز سلطنت کرد و در سیزدهم ماه صفر سال ۱۱۹۳ در شیراز فوت کرد و به واسطه نزاع زندیه بر سر جانشینی او سه روز، جسد او بر زمین ماند تا آنکه زکی خان برادر مادری او پس از قتل امرای زندیه جسد او را در شیراز به خاک سپرد.

در سال ۱۲۰۶ آقامحمدخان چون نسبت به کریم خان کینه داشت، امر داد که استخوان های او را از شیراز به تهران آوردند و در حالی دفن کردند که آقامحمدخان هر روز از روی آن می گذشت و زمین را لگدکوب می کرد. بعدها که فتحعلی شاه به سلطنت رسید، استخوان های کریم خان را از آنجا خارج کرد و به نجف فرستاد. هیاهویی که در اوایل سلطنت رضاشاه پهلوی برپا کردند که همان نقطه را شکافته و استخوان ها را بیرون آورده اند، به کل بی اساس است و از جانب متملقین بی خبر به آن دامن زده اند.

آخرین پادشاه زندیه لطفعلی خان است که آقامحمدخان او را با شکنجه کشت و جسدش در امامزاده زید تهران در مرکز بازار تهران در جنب مدرسه حافظ مدفون است.

قبرهای پادشاهان قاجار

پادشاهان ایران زمین

آقا محمد خان حکومت قاجار

۱- آقامحمدخان:او در روز یکشنبه ۲۷ محرم سال ۱۱۵۵ در استرآباد متولد شده بود، پس از رسیدن به سلطنت در رمضان ۱۲۱۰ در تهران تاجگذاری کرد و در شب شنبه ۲۱ ذی حجه ۱۲۱۱ در قلعه شوش به دست فراشان خود به قتل رسید. آقامحمدخان را ابتدا در قلعه شوش به خاک سپردند ولی پس از آنکه فتحعلی شاه برادرزاده او به سلطنت رسید، نعش آقامحمدخان را از شوش به تهران آورد و به دستور این پادشاه جسد آقامحمدخان را در ۲۶ جمادی الاول ۱۲۱۲ به نجف اشرف فرستادند و در مسجد پشت سر ضریح حضرت علی(ع) به فاصله هفت ذرع از مرقد امام دفن کردند.

۲ – فتحعلی شاه قاجار:او که به باباخان معروف است، در روز عید رمضان ۱۲۱۲ به سلطنت رسید و در عصر پنجشنبه ۱۹ جمادی الثانی سال ۱۲۵۰ در اصفهان فوت کرد. تولد فتحعلی شاه در سال ۱۱۸۵ واقع شد و سنش هنگام مرگ ۶۶ سال بود. مدت سلطنت او ۳۸ سال و پنج ماه بود. نعش او را در قم در بقعه ای که خود او ساخته بود، دفن کردند.

۳- محمدشاه قاجار:او فرزند عباس میرزا و نوه فتحعلی شاه بود که در شب یکشنبه هفتم رجب سال ۱۲۵۰ در تبریز جلوس کرد و در جمعه دوم رمضان به تهران رسید و پس از ۱۴ سال و سه ماه سلطنت در شب سه شنبه ششم شوال ۱۲۶۴ در قصر محمدیه (مغرب تجریش) فوت کرد. نعش او را ابتدا از تجریش به باغ لاله زار آوردند و به امانت گذاشتند. پس از آنکه ناصرالدین شاه به تهران آمد، به دستور میرزا تقی خان امیرکبیر به قم فرستادند و در شب عید غدیر ۱۲۶۴ در آنجا به خاک سپردند.

۴- ناصرالدین شاه:او در شب ششم صفر سال ۱۲۴۷ متولد شد و در ۱۴ شوال ۱۲۶۴ در تبریز به جای پدرش جلوس کرد و پس از ۴۹ سال و یک ماه و سه روز سلطنت در ۶۶ سال و نه ماه عمر در روز جمعه ۱۷ ذی القعده از سال ۱۳۱۳ در حرم حضرت عبدالعظیم به دست میرزا رضا کرمانی به ضرب گلوله ترور شد و جنازه او پس از انجام غسل در قصر گلستان به حرم حضرت عبدالعظیم برده شد و در آنجا نزدیک یکی از زوجات محبوبه اش به خاک سپرده شد.

۵- مظفرالدین شاه:او پس از ۱۰ سال سلطنت در تهران وفات یافت (۱۹ ذی القعده ۱۳۲۴) و جنازه او را که مدت ها در تکیه دولت تهران به امانت گذاشته بودند، به عتبات بردند. محمدعلی شاه فرزند او نیز در عتبات دفن شد. احمدشاه آخرین پادشاه قاجار در ۲۶ رمضان ۱۳۴۸ وفات کرد و جسدش در عتبات مدفون شد.

 

شاهنشاهی ایران یا امپراتوری ایران مجموعه‌ای از سلسله‌های ایرانی یا ایرانی زبان است که بر فلات ایران، سرزمین مادری ایرانیان و آسیای غربی، آسیای جنوبی و مرکزی و منطقهٔ قفقاز فرمانروایی می‌کرده‌اند. این شاهنشاهی با سلسله هخامنشی آغاز و با سلسله پهلوی به پایان رسید. انقلاب ۱۳۵۷ نظام پادشاهی ایران را با نظام جمهوری اسلامی جایگزین کرد.با شکست آشوریان از مادها و شکل‌گیری پادشاهی ماد، پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی تباران در ایران بنا نهاده شد.شاهنشاهی ایران در گسترده‌ترین حالت خود مربوط به شاهنشاهی هخامنشی و در زمان داریوش بزرگ و خشایارشا است که به صورت شاهنشاهی متحد از منطقه‌ای در استان فارس در ایران امروز برخاست.این شاهنشاهی توسط کوروش بزرگ با تسخیر پادشاهی ماد آغاز شد که بسیاری از نقاط خاورمیانه شامل سرزمین‌های بابلیان، آشوریان، فنیقیان و لیدیان را تسخیر کرد. کمبوجیه، فرزند کوروش بزرگ فتوحات پدرش را با تسخیر مصر ادامه داد.شاهنشاهی هخامنشی توسط اسکندر مقدونی فتح شد، هرچند که شاهنشاهی ایران بار دیگر در زمان دودمان‌های ایرانی اشکانیان و ساسانیان برخاست و در دودمان‌های پس از اسلام ایران چون صفویان و افشاریان ادامه یافت.در نزدیک به (۲۰)درصد از کل دورهٔ شاهنشاهی ایران، تنها ۱۰ پادشاه حکومت کرده‌اند. بلاش سوم (اشک بیست و ششم اشکانی)، شاپور دوم، خسرو انوشیروان، خسرو پرویز ساسانی، سلطان محمود غزنوی، عضدالملک دیلمی، سنجر سلجوقی، شاه عباس، شاه طهماسب صفوی و ناصرالدین شاه جمعاً ۴۵۲ سال (۱۸/۸ درصد از کل تاریخ ۲۵۰۰ ساله ایران) را دربرگرفته‌اند.[۱]

پادشاهی مادویرایش

ماد در ۶۰۰ پیش از میلاد

مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکن شدند. سرزمین مادها دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد هگمتانه است آن‌ها توانستند در اوایل قرن هفتم قبل از میلاد اولین دولت ایرانی را تأسیس کنند.

پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، گروهی از بزرگان ماد گرد رهبری به نام دیاکو جمع شدند.

پادشاهی ماد. (۵۵۰ پ. م) نخستین پادشاهی آریایی‌تباران در ایران.

از پادشاهان بزرگ این دودمان هووخشتره بود که با دولت بابل متحد شد و سرانجام پادشاهی آشور را منقرض کرد و پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی‌تباران در ایران را بنیاد نهاد.

پادشاهان ماد به ترتیب دیاکو (۷۰۹–۶۵۶ پ. م)، فرورتیش (۶۳۵–۶۳۳ پ. م)، مادیای سکایی (۶۵۳–۶۲۵ پ. م)، هووخشتره (۶۲۵–۵۸۵ پ. م) و در نهایت ایشتوویگو (۵۸۵–۵۵۰ پ. م) بودند.

دولت ماد در ۵۵۰ پیش از میلاد به دست کوروش بزرگ شاه پارس منقرض شد و سلطنت ایران به پارس‌ها منتقل گشت. در زمان داریوش بزرگ، شاهنشاهی هخامنشی به منتهای بزرگی خود رسید: از هند تا دریای آدریاتیک و از دریای عمان تا کوه‌های قفقاز.

شاهنشاهی هخامنشیویرایش

شاهنشاهی هخامنشیان در بزرگ‌ترین گسترهٔ خود.

هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

در ۵۲۹ پ. م کوروش بزرگ پایه‌گذار دولت هخامنشی در جنگ‌های شمال شرقی ایران با سکاها، کشته شد. لشکرکشی کمبوجیه جانشین او به مصر آخرین رمق کشاورزان و مردم مغلوب را کشید و زمینه را برای شورشی همگانی فراهم کرد. داریوش بزرگ در کتیبه بیستون می‌گوید: «بعد از رفتن او (کمبوجیه) به مصر مردم از او برگشتند …»

شورش‌ها وسعت یافت و حتی پارس، زادگاه شاهان هخامنشی را نیز دربرگرفت. داریوش در کتیبه بیستون شمه‌ای از این قیام‌ها را در بند دوم چنین نقل می‌کند: «زمانی که من در بابل بودم این ایالات از من برگشتند: پارس، خوزستان، ماد، آشور، مصر، پارت خراسان (مرو، گوش) افغانستان (مکائیه).» داریوش از ۹ مهر ماه ۵۲۲ تا ۱۹ اسفند ۵۲۰ ق. م به سرکوبی این جنبش‌ها مشغول بود.

جنگ‌های ایران و یونان در زمان داریوش آغاز شد. دولت هخامنشی سرانجام در ۳۳۰ ق. م به دست اسکندر مقدونی منقرض گشت و ایران به دست سپاهیان او افتاد.

حملهٔ اسکندرویرایش

اسکندر مقدونی سلسله هخامنشیان را نابود کرد، دارا را کشت ولی در حرکت خود به شرق همه جا به مقاومت‌های سخت برخورد، از جمله سغد و باکتریا یکی از سرداران جنگی او بنام سپتامان ۳۲۷–۳۲۹ ق. م در راس جنبش همگانی مردم بیش از دو سال علیه مهاجم خارجی مبارزه دلاورانه کرد. در این ناحیه مکرر مردم علیه ساتراپهای اسکندر قیام کردند. گرچه سرانجام نیروهای مجهز و ورزیده اسکندر این جنبش‌ها را سرکوب کردند ولی از این تاریخ اسکندر ناچار روش خشونت‌آمیز خود را به نرمش و خوشخویی بدل کرد.

پس از مرگ اسکندر (۳۲۳ ق. م) فتوحاتش بین سردارانش تقسیم شد و بیشتر متصرفات آسیائی او که ایران هستهٔ مرکزی آن بود به سلوکوس اول رسید. به این ترتیب ایران تحت حکومت سلوکیان (۳۳۰–۲۵۰ ق. م) درآمد. پس از مدتی پارتها نفوذ خود را گسترش دادند و سرانجام توانستند سلوکیان را نابود و شاهنشاهی اشکانی را ایجاد کنند.

شاهنشاهی ساسانیویرایش

شاهنشاهی ساسانی در اوج خود زمان خسرو دوم (خسرو پرویز) در سال ۶۲۰ میلادی.

ساسانیان خاندانی شاهنشاهی در ایران بودند که در سالهای ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی فرمانروایی کردند. پیشینه شاهنشاهان ساسانی از ایالت پارس بود آنان بر بخش بزرگی از غرب قارهٔ آسیا چیرگی یافتند. پایتخت ساسانیان شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.

سلسله اشکانی به دست اردشیر یکم ساسانی منقرض گردید. هم‌او سلسله ساسانیان را بنا نهاد که تا ۶۵۲ میلادی در ایران ادامه یافت.

اردشیر بابکان با پیروزی بر اشکانیان حکومت ساسانیان را در ۲۲۴ میلادی بنیان نهاد که ۴۲۸ سال در ادامه داشت. دولت ساسانی حکومتی ملی و متکی به دین و تمدن ایرانی بود و قدرت بسیار زیادی کسب کرد. در این دوره نیز جنگ‌های ایران و روم ادامه یافت؛ در این جنگ‌های طولانی، ساسانیان به‌عنوان رقیب قدرتمند دولت روم، جنگ‌های متعددی را با آن دولت انجام داد. در این کشمکش‌ها که تا پایان حکومت آن‌ها امتداد داشت، زمانی ایران و زمانی روم فاتح بودند. ساسانیان با تصرف سرزمین‌های پهناور، قلمرو خویش را توسعه دادند، به‌طوری‌که قلمرو ساسانیان در دوره حکومت خسروپرویز به قلمرو هخامنشیان در زمان اوج این حکومت نزدیک شده بود. شاهنشاهی پهناور ساسانی که از رود سند تا دریای سرخ وسعت داشت، در اثر مشکلات خارجی و داخلی ضعیف شد. آخرین پادشاه این سلسله یزدگرد سوم بود. در دوره او مسلمانان عرب به ایران حمله کردند و بدین ترتیب دولت ساسانی از میان رفت.

شاهنشاهی صفویویرایش

شاهنشاهی صفوی در سال ۱۵۹۸ میلادی.

شاهنشاهی صفوی، ۱۶۱۰ میلادی.

شاهنشاهی صفوی در سال ۱۷۱۹ میلادی.

پس از سال‌ها فرمانروایی تیموریان و تشکیل حکومت‌های کوچک و بزرگ که عمده آن‌ها فرهنگ ایرانی را بازمی‌نمایاند، صفویان فرمانروایی گسترده‌ای را شکل داد که می‌توان از آن به عنوان یکی از دودمان‌های شاهنشاهی ایران نام برد و پس از دوره‌های گوناگون حکومت‌های ملوک الطوایفی و پس از سال‌ها توانستند دوباره ایران متحد را بنا نهند.

از نظر تاریخ ایران، دولت صفوی دارای دو ارزش اساسی و حیاتی است:

  • نخست ایجاد ملتی واحد با مسئولیتی واحد در برابر مهاجمان و دشمنان، و نیز در مقابل گردنکشان و عاصیان بر حکومت مرکزی؛
  • دوم ایجاد ملتی دارای مذهبی خاص (تشیع) که بدان شناخته شده و به‌خاطر دفاع از همان مذهب، دشواریهای بزرگ را در برابر هجومهای دو دولت نیرومند شرقی و غربی تحمل نموده‌است.

به هر حال با تشکیل دولت صفوی، گذشته دیربازی از گسیختگی پیوندهای ملی ایرانیان به‌دست فراموشی سپرده شد و بار دیگر به قول ادوارد براون، از ملت ایران «ملتی قائم بالذات، متحد، توانا و واجب احترام ساخت و ثغور آن را در ایام سلطنت شاه عباس اول به حدود شاهنشاهی ساسانیان رسانید.».[۲]

رسیدن ایرانیان به مرزهای سابق خود و نزدیک به مرزهای دوران ساسانیان، در بعضی مواقع و به ویژه در عهد پادشاهی شاه عباس و نادرشاه به ایران شکوه و جلال پیشین را باز داد.

از دوره صفوی (۱۷۳۲–۱۵۰۱ م) مذهب تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران معرفی گردید. مذهب تشیع با ویژگی‌های سیاسی و اجتماعی خویش باعث اتحاد و استقلال ایران گردید و هویت ملی آن را در برابر تهاجمات و ضربات مهلک امپراتوری عثمانی حفظ نمود و ایران توانست بار دیگر به عنوان یک قدرت بزرگ سیاسی و مذهبی قد علم کند.

شاهنشاهی صفوی در سال ۱۷۲۰ میلادی.

شاهنشاهی ایران در روزگار صفویان در بازه‌های زمانی گوناگون.

در دوره شاه عباس شهر اصفهان به عنوان پایتخت ایران انتخاب گردید و به اوج عظمت و شکوه دست یافت به‌طوری‌که یادگارهای بسیاری از معماری و شهرسازی آن دوران تا عصر حاضر بر جای مانده‌است. صفویان در نتیجه تهاجم افغانها و تصرف اصفهان توسط آن‌ها از میان رفتند.

شاهنشاهی افشارویرایش

محدودهٔ فرمانروایی افشاریان.

افغان‌های یاغی پس از گشایش قندهار به دست نادر، به دهلی گریخته بودند. نادرشاه سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدوداً ۸۰۰ نفر) و در قتل‌عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آن‌ها سپاه ایران از رود سند گذشت و در جنگ کَرنال هندوستان را شکست داده و دهلی پایتخت آن را تصرف کرد.[۳] سپس ۸۰۰ متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند. در این جنگ در طی یک روز بین بیست تا سی‌هزار از مردم هند کشته شدند.[۴] نادر با غنائم فراوانی که از هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت و تاج پادشاهی هند را بر سر محمد شاه باقی‌گذاشت. غنائمی که نادر شاه به ایران آورد ده برابر بیش از بیشترین درآمد سالانهٔ دوران صفویه برآورد شده‌است. در میان این غنائم جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس و کره جواهرنشان شهرت دارند. نادر شاه به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به‌کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی لشکر انبوه هندوستان را در هم بکوبد. نادر شاه توانسته بود با آموزش‌های رزمی سنگین و کارآمد ارتش خود را به یک جنگ‌افزار رعب‌آور برای دشمن تبدیل کند.

سرحد شاهنشاهی افشاریان در زمان نادرشاه

نادرشاه افشار ضمن تسلط بر تمامی خاک ایران، سلسله افشاریان را تأسیس نمود (۱۷۳۴ م). پس از افشاریان، زندیان (۱۷۹۶–۱۷۵۰ م) بر اریکه قدرت تکیه زدند و در دوره حکومت آن‌ها شهر شیراز به پایتختی انتخاب گردید و به شهری باشکوه و بزرگ تبدیل شد.

پادشاهی زندویرایش

“The Persian Empire”، متن نوشته شده در زیر نقشه. نقشهٔ پادشاهی زند در سال ۱۷۵۸ میلادی.

دوران پادشاهی زند به سردمداری کریم خان در سال ۱۱۶۳ قمری آغاز شد.[۵]

پادشاهی زند در سال ۱۷۵۳ میلادی. «Empire de Perse» متن نوشته شده در زیر نقشه.

پادشاهی زند در ۱۷۸۲ میلادی.

پس از قتل نادر و به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی در این ایام، سرانجام کریم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دایمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد. وی به انگلیسی‌ها روی خوش نشان نداد و همواره می‌گفت آن‌ها می‌خواهند ایران را مانند هندوستان کنند. برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه‍.ق بصره را از امپراتوری عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفوذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.

پس از در گذشت کریم خان زند دگرباره جانشینان او به جان هم افتادند و با جنگ و نزاع‌های مستمر، زمینه تقویت و کسب اقتدار آغا محمد خان و سلسله قاجار را فراهم آوردند.

پادشاهی قاجارویرایش

شاهنشاهی قاجار در سال ۱۸۰۸ میلادی (اوایل دودمان قاجار).

شاید بتوان آقامحمدخان قاجار را آخرین شاهنشاه یا امپراتور ایران دانست.[۶] چرا که پس از او و با جدایی بخش‌های بزرگی از ایران در زمان فتحعلی‌شاه و ناصرالدین شاه شاهنشاهی ایران رو به ضعف نهاد.

در دوره قاجار (۱۹۲۴–۱۷۷۹ م) نفوذ قدرت‌های استعماری همچون انگلیس و روسیه تزاری در ایران توسعه یافت و این قدرت‌ها با تحمیل عهدنامه‌هایی همچون ترکمانچای، گلستان و پاریس بر دولت ایران سرزمین‌های وسیعی در آذربایجان، گرجستان، ارمنستان و خراسان را از خاک ایران جدا کردند. نتیجه این تحولات وقوع جنبش‌هایی چون قیام تنباکو، مشروطیت، جنبش جنگل و قیام محمد خیابانی در ایران بود.

شاهنشاهی پهلویویرایش

دودمان پهلوی در زمان رضاشاه، ۱۹۲۱ م.

رضاشاه در سال ۱۳۰۴ ه‍.ش/۱۹۲۵ م به حکومت دست یافت و تأسیس سلسله پهلوی را اعلام نمود. در این دوران ایران به سوی جامعه‌ای مدرن حرکت کرد. او در شهریور ۱۳۲۰ از پادشاهی استعفا داد و حکومت را به فرزندش محمدرضا پهلوی واگذار کرد که تا وقوع انقلاب ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پادشاه ایران بود. او با وقوع انقلاب ایران برکنار شد و از این رو آخرین شاه ایران به‌حساب می‌آید. در دوره پهلوی صنعت نفت ایران به رهبری محمد مصدق ملی شد. در سال ۱۳۵۷ خورشیدی با انقلاب ایران، نظام سلطنتی در ایران تغییر کرد و نظام جدیدی به‌نام حکومت جمهوری اسلامی ایران شکل گرفت.

پارس

سرزمین باستانی

پارس دارای دو معنی و مفهوم گوناگون است. پارس یکی در معنی نام قوم و ایالتی در جنوب مرکزی ایران و کرانهٔ خلیج فارس بوده‌است، و دیگری با کاربرد گسترده‌تری نام اقوام و ملت‌های دشت و بلندی‌های ایران و شامل مرزهای امپراتوری پارس می‌شود و برابر با نام ایران است.

نمایی از تخت جمشید ترسیم شده در قرن ۱۶ میلادی

دیوار شرقی تخت جمشید

در شاهنامه بیشتر از ۷۲۰ بار نام ایران و ۳۵۰ بار نیز نام ایرانی و ایرانیان بکار رفته اما در دنیای غرب، در رم و یونان قدیم به جای ایران نام پرسیس را به کار می‌بردند در حالی که پارس از نظر جغرافیایی تنها یک ایالت ایران بوده‌است و در جغرافیای دوره اسلامی نیز به منطقه جنوب ایران گفته می‌شده‌است.

سرزمین البته بارها بزرگ‌تر از استان کنونی فارس بوده‌است و سراسر کرانهٔ خلیج فارس، هرمزگان، یزد، بخشی از اصفهان و بخشی از استان کنونی کرمان را نیز در بر می‌گرفته‌است. در قدیم همهٔ کرانهٔ خلیج فارس و دریای عمان با نام دریای فارس یا دریای پارس شناخته می‌شده‌است.

بر اساس آنچه در تقسیمات کتاب‌های دوره امپراتوری اسلامی (معجم البلدان و کتاب ابن حوقل، مقدسی، استخری و جغرافی نویسان اسلامی قرون وسطی) آمده‌است، ایالت یا «اقلیم فارس جنوب» ایران و کرانهٔ خلیج فارس که در غرب آن خوزیه (اهواز) و بصره (پسراه) و آپالو (ابله) و در شرق آن مکران، کرمانیا و در شمال شرقی آن خراسان وجود داشت.

عرب‌ها این منطقه را اقلیم فارس و مردم این منطقه را فارسی می‌نامیدند. اما اروپاییان در تمام دوره‌های تاریخی همه اقلیم‌های ایرانی را پارس و پرسیا نامیده‌اند. پارس‌ها قومی از نژاد آریایی بودند که با اسب‌ها و دام‌های خود در میان دشت‌ها و کوهستان‌های گرم سیری و سرد سیری سیر می‌کردند. امپراتوری هخامنشی بر یکجانشینی این قوم تأثیر زیادی گذاشت.

پارت ها و پارس‌ها شیوه زنگی یکسانی داشتند و بهترین اسب سواران زمان خود بودند. به همین دلیل عرب‌ها پس از فتح ایران به بهترین اسب سواران و چابک سواران فارس می‌گفتند. آن‌ها واژه فارس را جایگزین کلمه عربی جواد، خیل و خیول عربی کردند و امروزه فارس را مترادف با شوالیه و جنگجو نیز بکار می‌برند.

یکی از معانی پارس، اسب می‌باشد. ایرانیان باستان لقب افراد را بر پیشهٔ اسب خود شناسایی می‌کرده‌اند مانند سفید اسب، سه اسب پیر اسب زراسب و… در دربار هخامنشی اسب‌های تربیت یافته‌ای بوده‌است در سفرنامه فیثاغورس نادرترین گونه اسب جهان نامیده شده‌اند که به آن‌ها پارسی می‌گفته‌اند.

اروپایی‌ها که جنوب ایران را با نام پارس می‌شناختند همواره سرزمین ایران را با گونه‌های مختلف واژه‌هایی که از پرسیس یونانی مشتق شده می‌گفتند و این نام را البته بر همهٔ سرزمین و فلات ایران نیز اطلاق می‌کردند همانگونه که نام شهر مراکش را به کل سرزمین مغرب عربی و نام بندر موسمبیک را بر کل موزامبیک می‌گفتند.

در شاهنامه نیز که بیشتر از ۷۲۰ بار نام ایران برده شده‌است پارس – زابلستان- خراسان- کرمان – مکران – مازندران – طبرستان – و… نام ایالتهای ایران هستند.

منطقه

پارسیافارس(اسم خاص) منطقه ٔ وسیعی است که قسمتی از جنوب و جنوب غربی کشور ایران را فرا گرفته و تقریباً از یازده قرن پیش از میلاد مسیح محل سکنای رشیدترین طوایف آریایی، بنام پارس بوده و به همین مناسبت به پارس موسوم گردیده‌است.

یادگار دوران عظمت و افتخار و آثار تمدن سه هزار سال در این سرزمین با شکوه و جلال خاصی پایدار است و هر بیننده‌ای را در برابر خود به تعظیم وامی‌دارد. خرابه‌های پاسارگاد، استخر، تخت جمشید، تخت طاوس، نقش رستم، آثار فهلیان از دوره ٔ هخامنشی و خرابه‌های دارابگرد، سیراف، شاپور، شهرچور و آثار جزیره ٔبحرین از دوره ساسانیان، مسجد جامع عتیق شیراز مربوط به دوره ٔصفاریان، بند امیر و مدرسه ٔ خان شیراز از ساخته‌های عضدالدوله ٔدیلمی و ابنیه ٔ دیگر در حوالی شیراز از اتابکان فارس، بازار مسجد وکیل و موزه ٔ پارس و ده‌ها بنای دیگر از کریم خان زند، آرامگاه حافظ و بناهای بزرگ دیگر از دوران رضاشاه است.

بعد از تسلط عرب‌ها بر ایران نام کلمه پارس به فارس ترجمه شد و نام این استان در کتب قدیم فارسستان نیز گفته‌اند.[۱]

محدوده جغرافیایی

ایران

کلمه ٔفارس و پارس به سراسر خاک ایران نیز اطلاق شده‌است. صورتی از این کلمه را که در زبان انگلیسی از اصل یونانی گرفته‌اند در زبان مذکور به جای لغت ایران به کار می‌برند و چون این صورت یعنی پرشیا (به انگلیسیPersia) در زمان رضاشاه پهلوی در ایران نیز بکار می‌رفت دستوری در منع استعمال این واژه صادر شد و مقرر گردید درکتاب‌ها و نوشته‌های ایرانی همه جا واژه ٔ ایران برای نامیدن این کشور به کار رود.

قبایل و اقوام

منابع یونانی قبیله های پارسی را به ده طایفه شهرنشین و بدوی تقسیم می کند که اسامی آن به این شرح است. پاسارگادیان، مرفیان، ماسپیان، پانتالیان،دروسیان،گرمانیان وچادرنشین هارا با این اسامی اشاره کرده است.دائی‌ها، مردها، دروپیک‌ها، ساگارتی‌ها[۲][۳][۴][۵][۶]

شکل‌گیری قوم پارس

در پارسی باستان (کتیبه‌های هخامنشی) پارسه نام یکی از اقوام ایرانی تبار مقیم جنوب ایران است که مقر ایشان را نیز پارس نامیده‌اند.

از قوم پارس دو خاندان بزرگ، به شاهنشاهی رسیده‌اند :

مُعرب آن فارس است.[۷]

دانشمندان زبان پارسی باستان را خویشاوند زبان سقلابیان بالت می‌دانند و این امر موجب این فرضیه شده که اجداد ایرانیان در جوار سقلابیان میزیسته‌اند و اُسّتهای امروزی را واسطه ٔ بین قوم پارس و سقلابیان می‌دانند.

در نیمه ٔ اول از هزاره ٔ اول ق. م. سه قدرت بزرگ در نواحی شمال دجله و فرات با هم رقابت داشتند که از میان آن‌ها ایرانیان توانستند بر دو رقیب دیگر یعنی اورارتو (آرارات) و آشور چیره شوند و شاهنشاهی وسیعی به وجود آورند.

نام این قوم برای اولین بار در سالنامه‌های پادشاهان آشور در شرح لشکرکشی آنان به حدود جبال زاگرس به میان آمده‌است. آشوریان این قوم را در ۸۴۴ ق. م. شناخته‌اند. با این دلایل قوم پارسی قبلاً در شمال غربی ایران کنونی در مغرب و جنوب غربی دریاچه ٔارومیه مستقر بوده و سپس به تدریج به جنوب متمایل شده و این انتقال در نتیجه ٔ فشار اورارتو و آشور بوده‌است. این قوم به احتمال قوی در حدود سال ۷۰۰ ق. م. در مغرب جبال بختیاری جایگزین شدند و مرکز حکومت آن‌ها مطابق نوشته ٔ آشوریان پارسوماش (که اکنون مسجدسلیمان خوانده می‌شود) نامیده شد.

پارسیان پس از ورود به این سرزمین تحت قیادت هخامنش حکومت کوچک خود را تشکیل دادند. پس از مرگ هخامنش پسرش چیش پیش پادشاه شهر انشان نامیده شد و رسماً در قلمرو وسیعتری به فرمانروایی پرداخت و ایالت تازه‌ای را که پارسه نامیده شد (فارس کنونی) به دیگر متصرفات خود پیوست.[۸]

هخامنشیان

بنابه روایات مختلف مورخان قدیم، چیش پیش مذکور غیر از چیش پیش پدر کوروش معروف است، به این معنی که پس از مرگ هخامنش به ترتیب چیش پیش، کمبوجیه فرزند او و کوروش فرزند کمبوجیه به فرمانروایی رسیدند و سپس فرزند کوروش بنام چیش پیش دوم روی کار آمد و این شخص همان پدر کوروش و آریارمنا است که حکومت را میان دو فرزند خود تقسیم کرد و دو شاخه از خاندان هخامنش به وجود آورد. از شاخه ٔ آریارمنا به ترتیب پسرش ارشام، نوه‌اش ویستاسپ و پسر ویستاسپ یعنی داریوش بزرگ حکومت کردند.

شاخه ٔ دوم یعنی نسل کوروش را باید شاخه ٔ اصلی خاندان هخامنشی شمرد زیرا وسعت شاهنشاهی مربوط به این شاخه‌است. از این شاخه به ترتیب کوروش، پسرش کبوجیه ٔ دوم، کورش دوم پسر کمبوجیه و معروف به کورش بزرگ و پسرش کمبوجیه ٔ سوم فاتح مصر و سپس فرزندان دیگرشان به شاهنشاهی رسیدند. (ایران باستان پیرنیا ج ۱ ص ۲۳۱).

شاهنشاهان بزرگ این خاندان به ترتیب عبارتند از:

  1. کورش (۵۵۹-۵۳۰ ق. م.).
  2. کمبوجیه دوم (۵۳۰-۵۲۲ ق. م.).
  3. داریوش (۵۲۲-۴۸۶ ق. م.).
  4. خشایارشا (۴۸۶-۴۶۵ ق. م.).
  5. اردشیر یکم (هخامنشی) (۴۶۵-۴۲۴ ق. م.).
  6. داریوش دوم (۴۲۴-۴۰۵ ق. م.).
  7. اردشیر دوم (هخامنشی) (۴۰۵-۳۵۹ ق. م.).
  8. اردشیر سوم (هخامنشی) (۳۵۹-۳۳۸ ق. م.)
  9. آرسس (۳۳۸-۳۳۶ ق. م.)
  10. داریوش سوم (۳۳۶-۳۳۰ ق. م.)

داریوش سوم پس از مرگ اردشیر سوم و مسموم شدن فرزند او به روی کار آمد و دیری نپایید که به دست نیروهای تازه نفس اسکندر مقدونی و خُدعه و بی وفایی سرداران خود از میان رفت، و با قتل او نخستین شاهنشاهی قوم پارس منقرض گردید.[۹].

دومین پادشاهی قوم پارس

قوم پارس همچنان در این سرزمین زیست می‌کرد، و در حدود پانصد سال بعد از سقوط امپراطوری هخامنشی خاندان دیگری که خود را از نسل داریوش سوم و بازمانده ٔ خاندان هخامنشی می‌شمرد در پارس نیرو گرفت و دومین شاهنشاهی بزرگ قوم پارس را به وجود آورد.

ساسان جد این سلسله در شهر استخر در معبد آناهیتا (ناهید) مقامی ارجمند داشت. پسر او پاپک با دختر یکی از امرای محلی ازدواج کرد و به وسیلهٔ ٔ کودتایی قدرت را از دست او گرفت و بعدها مؤسس سلسله ٔساسانی شناخته شد و جلوس او(۲۰۸ م.) مبداء تاریخ جدیدی به‌شمار رفت.[۱۰].

از فرزندان پاپک به ترتیب این کسان به تخت شاهی نشسته‌اند :

۱- اردشیر بابکان (پسر بابک).
۲- شاپور پسر اردشیر.
۳- هرمز اول پسر شاپور.
۴- بهرام اول پسر دیگر شاپور.
۵- بهرام دوم پسر بهرام اول.
۶- بهرام سوم پسر بهرام دوم.
۷- نرسه (نرسی) پسر دیگر شاپور اول.
۸- هرمز دوم.
۹- شاپور دوم.
۱۰- اردشیر دوم (ساسانی).
۱۱- شاپور سوم.
۱۲- بهرام چهارم.
۱۳- یزدگرد اول.
۱۴- بهرام پنجم (بهرام گور).
۱۵- یزدگرد دوم.
۱۶- کواد اول (قباد اول)
۱۷- خسروانوشیروان.
۱۸- هرمز چهارم.
۱۹- خسرو دوم (خسرو پرویز).
۲۰- کواد دوم (شیرویه).
۲۱- اردشیر سوم (ساسانی).
۲۲- شهروراز.
۲۳- خسرو سوم.
۲۴- پوراندخت.
۲۵- آذرمیدخت.
۲۶- هرمز پنجم.
۲۷- خسرو چهارم.
۲۸- فیروز دوم.
۲۹- فرخزاد خسرو پنجم.
۳۰- یزدگرد سوم.

واژه‌شناسی

  1. فارسبه معنی سوار، یعنی صاحب اسب. ج، فرسان، فوارس. صورت جمع‌اخیر برای وزن فاعل بسیار نادر است زیرا وزن فواعل جمع فاعله است. (منتهی الارب).
  2. شیر بیشه، دلاور،
  3. قسمی ذوذوابه است به صورت ماه تمام با یالی چون یال اسب از پس افکنده.
  4. خلاف راجل[۱۱]
ماند صوفی با بنه و خیمه ٔ صفاف فارسان راندند تا صف ّ مصاف
کوروش یکم (دوران شاهی: ۶۰۰ تا ۵۸۰ پ. م. یا ۶۵۲ تا ۶۰۰ پ. م.) فرزند چیش‌پیش شاه انشان بود. منابع تاریخ آغازین شاه هخامنشی به این ترتیب است: هرودوت ادعا می‌کند که کوروش بزرگ، پسر کمبوجیه و نوه کوروش باشد. کوروش بزرگ خودش ادعا می‌کند که او «پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، نوه کوروش، شاه بزرگ، شاه انشان، نتیجه چیش‌پیش، شاه بزرگ، شاه انشان» است. از طرف داریوش می‌دانیم که چیش‌پیش، شاه هخامنشی، پسر هخامنش و پدر دو شاه بعدتر بود: کوروش اول و آریامنش (پدر پدربزرگ داریوش اول).[۱]

کوروش یکم
Cyrus I on horseback, seal.png

تصویر حکاکی شده کوروش یکم برروی مهر
شاه انشان
سلطنت ۶۰۰ تا ۵۸۰ پیش از میلاد
پیشین چیش پیش
جانشین کمبوجیه اول
درگذشته انشان
آرامگاه ۵۸۰ پیش از میلاد (احتمالاً)

فرزند(ان) کمبوجیه یکم
اروکو
خاندان هخامنشی
پدر چیش پیش

نیازی نیست که فرض کنیم آریامنش هم‌عصر کوروش اول بوده‌است. چیش‌پیش در سن ۵۹ سالگی او را به دنیا آورده است (در ۶۴۰ پ. م) که تولد آرشامش در ۶۱۰ پ. م، هیشتاسپ در ۵۸۰ پ. م و داریوش در ۵۵۰ پ. م رخ داده است. این آخرین تاریخ به راستی توسط گزارش حمله کوروش بزرگ به ماساگت‌ها در ۵۳۰ پ. م تائید شده‌است. در آن زمان داریوش نزدیک ۲۰ سال داشت. گذشته از این، می‌توان از کتیبه میخی منشور آشوربانیپال برای تائید این تاریخ بهره گرفت. شاه آشوری ادعا می‌کند که بسیاری از شاهزادگان از «سرزمین‌های دور» پیروزی‌هایش را شنیدند و تصمیم گرفتند تا سروری اش را بر خود بپذیرند. یکی از آن‌ها کوروش، شاه (سرزمین) پَرسومَش بود که پسرش اَروکو را با خراج، به نینوا فرستاد. از آنجا که انشان، استان ایلامی، واقع در دشت بیضا در فارس بود، به نظر می‌رسد که کوروش اول شاهزادهٔ پارسی بوده که بر برخی محله‌ها شامل انشان حکمرانی می‌کرد. تاریخ او ممکن است بین ۶۵۰ تا ۶۱۰ پ. م باشد. در نهایت، تعداد کمی مهر مکتوب از لوح‌های استحکامات پرسپولیس یافت شده که نشاندهنده صحنه‌های شکار و نبرد به همراه کتیبه‌های ایلامی است: «کوروش انشانی، پسر چیش‌پیش». دلیلی ندارد که شک کنیم که آن‌ها یادگار کوروش اول، شاه انشان باشند.[۲]

مولوی

همچنین تا مرد نام‌آور شدی فارس میدان و مرد کارزار

سعدی

کمبوجیه یکم، (۵۹۰ پ.م – ۵۵۹ پ.م) فرزند و جانشین کوروش یکم، شاه انشان و پدر کوروش بزرگ بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی بود.

کمبوجیهٔ یکم
Cambyses I - April 2013 - 2.jpg

مقبرهٔ منسوب به کمبوجیهٔ یکم در پاسارگاد
کامبایسس (پارسی باستان: کمبوجیه، ایلامی: کنبوزیه، آکدی: کمبوزیه، آرامی: کنبَوزی) نام دو شاه از خاندان هخامنشی است. بر طبق برخی از دانش‌پژوهان، ریشهٔ این نام عیلامی است. در حالی که دیگر دانش‌پژوهان آن را با کمبوجَه، نام مردمان ایرانی که در شمال‌غرب هند زندگی می‌کنند متصل می‌کنند.[۲]

ریشهٔ نام کمبوجیهویرایش

کامبایسس (پارسی باستان: کمبوجیه، ایلامی: کنبوزیه، آکدی: کمبوزیه، آرامی: کنبَوزی) نام دو شاه از خاندان هخامنشی است. بر طبق برخی از دانش‌پژوهان، ریشهٔ این نام عیلامی است. در حالی که دیگر دانش‌پژوهان آن را با کمبوجَه، نام مردمان ایرانی که در شمال‌غرب هند زندگی می‌کنند متصل می‌کنند.[۲]

دوره حکومتویرایش

کمبوجیه از سال (۵۹۰ تا ۵۵۹ پیش از میلاد)[۳] شاه انشان بوده‌است. او پسر کوروش یکم و پدر کوروش دوم بوده است. هیچ منبعی در مورد زمان حیاتش باقی نمانده است. مهم‌ترین منبع اطلاعات در موردش حکاکی متعددی است که از کوروش بزرگ به جا مانده است: «پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوهٔ کوروش، شاه بزرگ، شاه انشان» در حکاکی یافت شده در اور (به انگلیسیUr) نوشته‌است: «پسر کمبوجیه، شاه بزرگ سرزمین انشان». در ساختمان خشتی اُروک (به انگلیسیUruk) نوشته شده: «پسر کمبوجیه، شاه نیرومند». و در حکاکی در پاسارگاد نوشته شده: «پسر شاه کمبوجیه، شاه هخامنشی».[۴]به گفتهٔ هرودوت، کمبوجیه شاه نبود بلکه مردی از «خانواده‌ای خوب» بود که با ماندانا دختر آستیاگس ازدواج کرده بود. از این پیوند کوروش بزرگ به دنیا آمد. گزنفون می‌گوید که کمبوجیه با ماندانا دختر آستیاگس ازدواج کرده بود و شاه پارسی‌ها نامیده می‌شد. او ادعا کرده‌است که حکمرانی کمبوجیه به عنوان «شاه پارس» محدود به شورای بزرگان بوده‌است. در اینجا هیچ تناقضی میان ادعای کوروش بزرگ که گفته بود پدرش شاه انشان است و گزارش گزنفون که گفته بود او شاه پارس است وجود ندارد، چرا که انشان و پارسه نام جایگزین یکدیگر برای یک سرزمین هستند.

چیش‌پیش (به پارسی باستان𐎨𐎡𐏁𐎱𐎡𐏁) (زاده ۶۵۰ پ.م – درگذشتهٔ ۶۲۰ پ.م) فرزند و جانشین هخامنش، شاه سرزمین پارس بود.

چیش پیش
شاه پارس
سلطنت ۶۵۰ – ۶۲۰ پیش از میلاد
پیشین هخامنش
جانشین کوروش یکم
آریارمنه
زاده پارسوماش
درگذشته ۶۲۰ پیش از میلاد
آرامگاه
گور دختر (احتمالاً)
فرزند(ان) کوروش یکم
آریارمنه
خاندان هخامنشی

 

چیش‌پیش (به پارسی باستان𐎨𐎡𐏁𐎱𐎡𐏁) (زاده ۶۵۰ پ.م – درگذشتهٔ ۶۲۰ پ.م) فرزند و جانشین هخامنش، شاه سرزمین پارس بود.

چیش پیش
شاه پارس
سلطنت ۶۵۰ – ۶۲۰ پیش از میلاد
پیشین هخامنش
جانشین کوروش یکم
آریارمنه
زاده پارسوماش
درگذشته ۶۲۰ پیش از میلاد
آرامگاه
گور دختر (احتمالاً)
فرزند(ان) کوروش یکم
آریارمنه
خاندان هخامنشی
پدر هخامنش

آریارَمْنَه (به پارسی باستان𐎠𐎼𐎡𐎹𐎠𐎼𐎶𐎴)‏[۱] نیای داریوش بزرگ از شاهان هخامنشی است همچنین برادر کوچک‌تر کورش یکم نیای کوروش بزرگ است. پدرش چیش پیش پادشاهی خود را بین دو پسرش تقسیم نمود. وی به آریارمنه عنوان «شاه پارس» را داد.[۲]

آریارمنه
شاه پارس
سلطنت ۶۲۰ تا ۵۸۰ پیش از میلاد
پیشین چیش‌پیش
جانشین آرشامه
زاده پارس
درگذشته ۵۸۰ پیش از میلاد
فرزند(ان) آرشامه
دودمان هخامنشی
پدر چیش پیش

آریارمنه (پارسی باستان: ARIYĀRAMNA/اَرییارَمنَه؛ عیلامی: Har-ri-ya-ra-um-na/هر-ری-یَ-رَ-اُم-نَه؛ اَکَدی: ʾ-Ar-ḭa-ra-am-na/اَر-ییَ-رَ-اَم-نَ-ع؛ یونانی:Ariaramnēs/اَرییَرَمنِس)[۳] فرزند چیش‌پیش و شاه پارس می‌باشد. پس از وی فرزندش آرشامه به پادشاهی پارس رسید.[۴] داریوش در سنگ‌نبشته بیستون می‌گوید پدر من ویشتاسپ است. پدر ویشتاسپ آرشام بود؛ پدر آرشام آریارمنه بود؛ پدر آریارمنه چیش‌پیش بود؛ پدر چیش‌پیش هخامنش بود.

اَرییارَمنَه نامی است از زبان پارسی باستان؛ برگرفته از Aryārāman-/اَریارامَن-، و از aryā-/اَریا- «آریایی‌ها» و rāman-/رامَن- «خوشی و صلح» به معنای “رامش‌دهندهٔ آریایی‌هاً.[۵]

 

کتیبه میخیویرایش

دبیره میخی هخامنشی که در سال ۱۲۹۹ شمسی در همدان یافت شد، منسوب به اوست. این لوح زرین که اکنون در موزه برلین می‌باشد دارای یازده سطر است که سطر آخر آن از میان رفته‌است. ترجمه این لوح چنین است:[۴] متن کتیبه بدین شرح است “آریارمنه، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، پسر چیش پیش، نوه هخامنش. آریارمنه شاه می‌گوید:این کشور پارس که من دارم، دارای اسبان خوب و مردان (است) خدای بزرگ اهورامزدا (آنرا) به من عطا فرمود. به خواست اهورامزدا من شاه در این کشور هستم. آریارمنه شاه گوید: اهورامزدا به من یاری ارزانی فرماید. ”

نظرات در مورد کتیبهویرایش

  • علیرضا شاپور شهبازی می‌نویسد اینکه آریارمنه در بهترین حالت بزرگ یک ارباب محلی (استانی) خراجگزار مادها بوده‌است خود را با لقب تعجب‌برانگیز «شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس» بنامد و متن کوچکی که حاوی حداقل هفت اشتباه دستوری مشابه مواردی که در متون متاخر هخامنشی با آن برخورد می‌شود غیر اصل بودن این نوشته را ثابت می‌کند. حتی اگر این کتیبه یک اثر جعلی معاصر نباشد متن احتمالاً به دستور یکی آخرین شاهان هخامنشی حک شده‌است و به منظور ارج نهادی به نیای خویش.[۵]
  • بنوشته رونالد کنت این کتیبه نه در زمان آریارمنه بلکه در زمان اردشیر دوم تهیه شده‌است. این کار به منظور بالابردن خاندان آریارمنه و جزیی از کارهای ضد کوروش اردشیر دوم بوده‌است.[۶]
  • دانشنامه بریتانیکا آنرا نخستین اثر پارسی باستان می‌داند.[۷]
  • رابرت پین در مقاله‌ای با عنوان شکوه پارس از آریارمنه به عنوان نخستین کسی یاد می‌کند که خود را شاهنشاه نامید.[۸][۹] [نیازمند منبع]

چنان‌که محققان نشان داده‌اند، در این الواح خطاهای دستوری وجود دارد و زبان پراشتباه به کار رفته در آنها مانند کتبیبه‌های متأخر هخامنشی است، یعنی زمانی که کاتبان دیگر نمی‌توانستند متن‌های درست به‌خط میخی باستانی فارسی باستان تحریر کنند. از این رو، به نظر می‌رسد این دو لوح اصالت نداشته باشند. به نظر می‌رسد متن این لوح‌ها نشان از ساختگی بودن آنهاست. در هر دو لوح، اریامنه و آرشام «شاه بزرگ و شاه شاهان» خوانده شده‌اند، که بر پایهٔ آگاهی‌های موجود چنین القابی دربارهٔ این دو نمی‌توانسته‌است به کار رود.[۱۰]

 

آرشامه، (پارسی باستان: ARŠĀMA/اَرسامَه؛ یونانی:Arsámēs/اَرشَمِس؛ آرامی: ʾršm/عرشم)[۱] شاه پارس و فرزند آریارمنه و پدر ویشتاسپ و پدربزرگ داریوش بزرگ، پسرعموی کمبوجیهٔ یکم، پدر کوروش بزرگ بوده‌است.

آرشامه
شاه پارس
سلطنت ۵۸۰ تا ۵۵۹ پیش از میلاد
پیشین آریارمنه
جانشین کوروش بزرگ
زاده پارس
درگذشته ۵۲۰ پیش از میلاد
فرزند(ان) ویشتاسپ
فرناسس
مگاباتس
دودمان هخامنشی
پدر آریارمنه

ارشامه نامی است از زبان پارسی باستان به معانی دارندهٔ دست نیرومند (دارندهٔ دست خرس) یا دارندهٔ قدرت خرس، شجاع، دلیر. در دوران معاصر، صورت‌های گوناگونی از این نام دوباره در میان ایرانیان رایج شده‌است: آرسام، ارشام، ارسام، ارسامه.

در دبیرهٔ میخیِ هخامنشی نام او آمده‌است و چنان‌که محققان نشان داده‌اند، در این الواح خطاهای دستوری وجود دارد و زبان پراشتباهِ به‌کاررفته در آنها مانند کتیبه‌های متأخر هخامنشی است، یعنی زمانی که کاتبان دیگر نمی‌توانستند متن‌های درست به‌خط میخی باستانی فارسی باستان تحریر کنند. .[۲]

 

ماندانا دختر پادشاه ماد، آستیاگ، بود. نامش احتمالاً ریشه در زبان فارسی باستان دارد و به معنی عنبر سیاه است. برطبق گفته هرودوت زمانی که آستیاگ در خواب پسر دختر خود را دید که پادشاهی وی را به خطر انداخته، دخترش ماندانا را به ازدواج کمبوجیه اول که از خاندان های قدیمی و فرمانروا در منطقه پارس بود در اورد که به گفته هرودوت آرام و سربه زیر بود. ماندانا پسری به دنیا آورد به نام کوروش که بعدها توانست پدربزرگش آستیاک را از تخت به زیر کشد.[۱]

ماندانا
شاهدخت مادی
شهبانوی هخامنشی
ملکه مادر
جانشین کاساندان
زاده حدود ۵۸۴ (پیش از میلاد)
هگمتانه
درگذشته احتمالاً ۵۵۹ (پیش از میلاد) (۳۰ سال)
آرامگاه
گور دختر (احتمالا)
همسر
فرزند(ان) کوروش بزرگ
دودمان خاندان شاهی ماد
پدر ایشتوویگو
مادر آرینیس، شاهدخت لیدیه
دین و مذهب زرتشت

 

ماندانا یا ماندانای مادی (تولد حدود ۵۸۴ پیش از میلاد)، یک شاهدخت مادی بود، که بعدها به همسری کمبوجیه یکم درآمد و ملکه او شد. وی مادر کوروش بزرگ، شاهنشاه ایران و مؤسس سلسله هخامنشی است. به گفته هرودوت، کمبوجیه شاه نبود بلکه مردی از «خانواده‌ای خوب» بود که با ماندانا دختر آستیاگس ازدواج کرده بود. از این پیوند کوروش بزرگ به دنیا آمد. گزنفون می‌گوید که کمبوجیه با ماندانا دختر آستیاگس ازدواج کرده بود و شاه پارسی‌ها نامیده می‌شد. او ادعا کرده‌است که حکمرانی کمبوجیه به عنوان «شاه پارس» محدود به شورای بزرگان بوده‌است. در اینجا هیچ تناقضی میان ادعای کوروش بزرگ که گفته بود پدرش شاه انشان است و گزارش گزنفون که گفته بود او شاه پارس است وجود ندارد، چرا که انشان و پارسه نام جایگزین یکدیگر برای یک سرزمین هستند.[۲][۳]

اصطلاحویرایش

نام ماندانا در فارسی باستان (mand) به معنی عنبر سیاه است. همچنین این کلمه معنایی همچون دانایی که دیگران را به دانایی وامی‌دارد و ماندنی و نمیر نیز می‌دهد.[۴]

تولد کوروشویرایش

براساس هردوت، روزی ایشتوویگو در خواب دید که از دخترش تاکی روییده که همه جا را فرا گرفته‌است. شاه تعبیر این خواب را از مغ‌ها خواست و آن‌ها اینگونه تعبیر کردند که فرزندی که دخترت ماندانا به دنیا آورد، آن فرزند آسیا را تصرف می‌کند. ایشتوویگو پس از شنیدن این تعبیر تلاش کرد که دختر خود را به کسی دهد که خیال حکم رانی نداشته و رام باشد به همین دلیل ماندانا را به کمبوجیه اول پارسی که از دست نشانده‌های خودشان بود داد. وقتی ماندانا باردار شد و کوروش را به دنیا آورد، ایشتوویگو به هارپاکس دستور داد تا کودک را بکشد با این حال هارپاکس این کار را نکرد و کودک را به یک چوپان به نام سپاکو داد.[۵][۶]

تجزیه و تحلیل تاریخیویرایش

ماندانا هنگامی که تازه به سن بلوغ رسیده بوده‌است کوروش را زاده و خود کوروش نیز، در هنگام مرگ او، مرد نسبتاً جوانی بوده‌است. به گفتهٔ هرودوت، کوروش نسب شاهانه داشته‌است. به‌جز کتزیاس، دیگر نویسندگان یونانی، ماندانا دختر آستیاگ را مادر کوروش دانسته‌اند و گزارش داده‌اند که کوروش حاصل ازدواج کمبوجیه یکم و ماندانا بوده‌است. برخی از باستان‌شناسان امروزی این روایت را معتبر می‌دانند.[۷] اما برخی دیگر اعتقاد دارند رواج این روایت ریشه‌های سیاسی داشته‌است و هدفش این بوده که از بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، مردی نیمه مادی بسازد تا مادها را با فرمانروایی پارس‌ها آشتی دهد و اصولاً رابطه‌ای بین ماندانا دختر آستیاگ و کوروش قائل نیستند و آن را افسانه می‌دانند.[۸][۹][۱۰][۱۱]

مرگویرایش

منابعی وجود دارند که تاریخ درگذشت ماندانا را در سال ۵۵۹ پیش از میلاد ثبت کرده‌اند. گرچه، این تاریخ، همان تاریخی است که به عنوان تاریخ مرگ شوهرش (کمبوجیه یا کامبیز اول) در نظر گرفته شده‌است، بدین ترتیب معلوم نیست که این تاریخ، تاریخ واقعی مرگ اوست یا تاریخی است که وضعیت او بواسطهٔ مرگ همسرش، از ملکه به ملکه مادر تغییر یافته‌است.[۱۲]
ایشتوویگو (به اکدی:Iš-tu-me-gu، در تاریخ هرودوت: آستیاگ (Astuágēs) (به یونانیἈστυάγης)، در گزارش کتسیاس: Astuígas و Astuigâs)[۱] آخرین پادشاه ماد بود که از سال ۵۸۵ تا ۵۵۰ پیش از میلاد حکومت کرد. او شوهر خواهر کرزوس، فرمانروای لیدیه بود. او ۳۵ سال حکومت کرد، که اطلاعات زیادی در مورد آن در دست نیست. از اقدام‌های ایشتوویگو، لشکرکشی به قفقاز و جنگ با لیدیه بود که در نهایت، موجب پیمان صلح او با پادشاه لیدیه و ازدواج او با آرینیس، خواهر کرزوس شد. کوروش موسس امپراتوری هخامنشیان فرزند ماندانا شاهزاده ماد و نوه دختری آستیاگ پادشاه ماد بود که به دلیل عدم وجود جانشین پسر، سلطنت و حکومت ایران از آستیاگ به ماندانا و از ماندانا به کوروش رسید و کوروش تنها وارث ماد و پارس بر تخت نشست و بدین ترتیب حکومت ۱۲۸ ساله ماد پایان یافت و امپراتوری هخامنشی بنیان نهاده شد. کوروش مادها را مغلوب کرد، اما به آن لباس پارسی پوشاند. به‌طوری‌که خیلی از مقامات مادی، در حکومت هخامنشیان دارای جایگاه والایی بودند و استان ماد هم، دومین استان هخامنشی پس از استان پارس بود. روایات مختلفی در مورد تبار کوروش و چگونگی جنگ او با ایشتوویگو توسط یونانی‌ها گفته شده که تماماً رنگ و بوی فولکلور می‌دهند از جمله این که او پدربزرگ کوروش بزرگ بود.

آستیاگ / آستیاژ یا اژدهاک
شاه ماد
King Astyages submitting to Cyrus.jpg

ایشتوویگو در زنجیر خود را تسلیم کوروش کبیر می‌کند
شاه ماد
سلطنت احتمالاً در بین سال‌های ۵۸۵ تا ۵۵۰ (پیش از میلاد)
تاج‌گذاری ۵۸۵ پیش از میلاد
پیشین هووخشتره
جانشین کوروش بزرگ
همسر آرینیس
فرزند(ان) ماندانا
امیتیس
خاندان ماد
پدر هووخشتره
دین و مذهب مزدیسنا

ریشهٔ نامویرایش

ارمیای نبی در حال تاسف خوردن از ویرانی اورشلیم، نقاشی رامبرانت از به سال ۱۶۳۰ میلادی

امپراتوری‌های ماد، لیدی، بابل و مصر

ایشتوویگو در یونانی Astuágēs (در تاریخ هرودوت) و Astuígas و Astuigâs (در فوتیوس به نقل از کتسیاس) و در متون بابلی به صورت Iš-tu-me-gu ضبط شده‌است. این واژه‌ها به صورت مشترک بازتابی از کلمه ایرانی باستان *Ṛšti-vaiga- به معنی «نیزه‌انداز» هستند. صورت ایلامی این کلمه، Iš-ti-/Ir-iš-ti-man-ka، چندین بار در لوح‌های استحکامات پرسپولیس دیده می‌شود که وابسته بودن آن‌ها به نام ایشتوویگو، مورد مناقشه است.[۲][۳]

منبع‌شناسی زندگانی ایشتوویگوویرایش

در رؤیای ایشتوویگو و دخترش ماندانا که تاکی از بدن و رحم او روییده، نقاشی متعلق به سدهٔ پانزدهم میلادی در فرانسه است.

منابع کلاسیک تقریباً گزارشی در مورد حکومت ایشتوویگو ارائه نمی‌دهند. از آنجایی که گزارش منفی هرودوت (که ایشتوویگو را حاکمی بی‌رحم و مستبد معرفی کرده‌است) و مثبت کتزیاس، هیچ‌کدام بی‌طرف نیستند، قضاوت دربارهٔ شخصیت ایشتوویگو ناممکن است. آیسخولوس هیچ ذکری از نام آخرین پادشاه قبل از کوروش نمی‌آورد، تنها منابع کلاسیکی که دربارهٔ نبرد ایشتوویگو و کوروش گزارش داده‌اند، نیکولاس دمشقی (به پیروی از کتزیاس) و ژوستین هستند. گزنفون در کوروش‌نامه، هیچ اشاره‌ای به نبرد میان کوروش و ایشتوویگو نمی‌کند. با این وجود، دو گزارش موثق معاصر با این رخدادها، در کتیبه‌های بابلی شاه نبونعید داده شده‌است، که خیلی جزئی و مختصرند.[۴]

منابع از حوادث و رخدادهای سال‌های نخستین حکومت ایشتوویگو چیزی نمی‌گویند. تنها از کم و کیف سقوط او خبر می‌دهند. اطلاعات حاصل از متون بابلی کوتاه است؛ و این در حالی است که منابع یونانی (هرودوت و کتسیاس)، روایاتی را با منشأ افسانه‌ای مطرح می‌سازند. روایاتی که به دشواری می‌توان از آن‌ها حقایق تاریخی را استخراج کرد. طبق معمول، از میان این دو مورخ، باید هرودوت گزیده شود. چرا که تاریخ ماد هرودوت، حداقل در مهمترین ویژگی‌هایش از سوی منابع بابلی تأیید شده‌است. حال آنکه کتسیاس، از اسامی یاد می‌کند که محتملاً در تاریخ ماد وجود داشته‌اند و از این طریق، یک سلسله کاملاً خیالی و دور از واقعیت را به دست می‌دهد. هدف او، وارونه کردن حقیقتی است که هرودوت مطرح می‌سازد. با این حال، کتسیاس هویت آخرین پادشاه مادی در تاریخ خود، یعنی «اسپنداس» را با «آستیاگس» یا «آستیگاس» هرودوت بازمی‌شناسد. آنچه گزنفون در کوروش‌نامه مطرح می‌سازد، یک داستان عاشقانه است. در اثر او، تاریخ و جغرافیا هیچ وجه مشترکی با حوادث و مکانهای واقعی ندارند. صرف نظر از اینکه وی در برخی موارد هم، اطلاعاتی را از هرودوت یا کتسیاس به عاریت می‌گیرد. دیگر نگارندگان یونانی همچون دینون نیز وجود داشته‌اند که در باب تاریخ ماد و ایران بنویسند، اما از آثار ایشان هیچ اطلاعی نداریم.[۵] سه منبع اصلی دربارهٔ جنگ بین پارس و ماد وجود دارد: تاریخ هرودوت (و همچنین برخی منابع متاخرتر دیگر شامل استرابو)، گاهشماری بابلی و متون رؤیایی پادشاه نبونئید بابلی. ظاهراً تاریخ هرودوت بر پایه تاریخ شفاهی مادی پایه‌گذاری شده‌است و گاهی نمی‌شود آن را با گزارش تاریخی بابلی منطبق کرد.[۶] صرف‌نظر از عناصر واقع‌گرایانهٔ موجود در افسانه‌های بنیانگذار گزارش‌های کلاسیک (هرودوت، کتسیاس، قطعه‌های پراکنده در آثار دیودوروس سیسیلی و ژوستین)، یگانه اطلاعات ما دربارهٔ درگیری کوروش و ایشتوویگو از اسناد بابلی دوران فرمانروایی نبونئید (۵۳۹–۵۵۵/۶ پ. م) به دست آمده‌است.[۷]

رویدادنامه نبونئید (یا رویدادنامه نبونئید و کوروش) از رویدادهای آغازین به تخت نشستن نبونئید در ۵۵۶ پیش از میلاد. شروع می‌شود و اندک زمانی پس از فتح بابل توسط پارسیان در ۵۳۹ پیش از میلاد، به پایان می‌رسد. حداقل بخشی از این رویدادنامه در دوران کوروش نگاشته شده‌است، چرا که لحن آن نسبت به نبونئید، پرخاشگرانه می‌شود. این متن همچنین از جنگی میان ایشتوویگو، شاه ماد، و کوروش و تسخیر شدن هگمتانه، پایتخت ماد، توسط ارتش پارسیان در ششمین سال تاج‌گذاری نبونئید، یعنی ۵۵۰ پیش از میلاد، سخن به زبان می‌آورد (خط های۱–۴).[۸]

پادشاهیویرایش

شاهنشاهی ماد در زمان ایشتوویگو.

ایشتوویگو، فرزند هووخشتره است. وی پس از مرگ پدرش، به‌جای او بر تخت نشست و بنا به گفتهٔ هرودوت، به‌مدت ۳۵ سال یعنی احتمالاً در بین سال‌های ۵۸۴ تا ۵۵۰ پیش از میلاد حکومت کرد.[۹][۱۰] در مورد نخستین حوادث حکومت ایشتوویگو (کتسیاس:اسپنداس، گزنفون:کیاکسارس) کتسیاس از لشکرکشی او به سرزمین «کادوسی» (در کوهستانهای جنوب رود ارس در آذربایجان) سخن به میان می‌آورد، در حالی که گزنفون از یک لشکرکشی به ارمنستان، آن هم به انگیزه پایان دادن به جنگ میان ارمنی‌ها و قبیلهٔ گرجی‌زبان «کلدایی» سخن می‌گوید (کلدایی یا کالیبس یا چانی یا لازی کنونی را نباید با اورارتویی‌ها، که خدای اعلی‌مرتبه‌شان «خَلَدی» بوده خلط کرد؛ همچنین با کلدانی‌ها یا بابل سامی زبان). مشکل بتوان از تاریخی بودن این اطلاعات سخن گفت. برخی از جزئیات ظاهراً افسانه‌ای هستند. هرودوت می‌گوید: «ایشتوویگو نسبت به مادی‌ها بی رحم بود»، ولی بی‌درنگ همان‌جا روشن می‌شود که منظور وی بزرگان ماد یا «نخستین کسان میان مادی‌ها»، یعنی بازماندگان شاهان و رؤسای دهکده‌ها بوده‌است. او ایشتوویگو را به عنوان فردی که مغان را طرف مشورت قرار می‌داده، توصیف می‌کند.[۱۱]

مهم‌ترین اقدام سیاسی ایشتوویگو، ادامهٔ جنگ‌های زمان هووخشتره با کشور لیدیه بود که آن نیز به نتیجه‌ای نرسید و سرانجام به دنبال این نبردهای بی‌حاصل، معاهده صلحی بین دو طرف منعقد شد که طی آن، دختر فرمانروای لیدیه، به همسری ایشتوویگو درآمد. بدین ترتیب، دشمنی‌ها تبدیل به دوستی شد. این خویشاوندی سبب شد که مادها در مورد حاکمیت بر لیدیه، حقی برای خود قائل شوند. کرزوس، برادر همسر ایشتوویگو، در آینده‌ای نه چندان دور، فرمانروای لیدیه شد که این موضوع، در نبردهای بعدی بین پارس‌ها و لیدیایی‌ها تأثیر گذاشت.[۱۲]

تولد و جوانی کوروش در متون کلاسیکویرایش

نگاره ایشتوویگو، پادشاه ماد، در حال فرمان دادن و گسیل داشتن هارپاگ برای کشتن کورش خردسال

در منابع کلاسیک یونانی (هرودوت، گزنفون، دیودوروس)، کوروش فرزند کمبوجیه اول و ماندانا است. بدین ترتیب فرزندشان (کوروش) نوه ایشتوویگو است. تاریخ‌دان‌هایی چون کامرون، پیانکوف و وایس‌باخ این گزارش را صحیح و قابل اعتماد می‌دانند. اما والتر هینتس این گزارش را مشکوک می‌داند و می‌گوید که کوروش زمانی که به پانزده سالگی رسید، ایشتوویگو هنوز به تاج و تخت ماد دست نیافته بود. بدین ترتیب می‌توان ادعا کرد که کوروش نمی‌توانسته نواده ایشتوویگو باشد. هینتس می‌گوید کوروش در سن چهل سالگی به پادشاهی رسید و در نتیجه سی سال فرمانروایی کرد. از آنجا که منابع بابلی نشان داده‌اند که کوروش در سال ۵۳۰ پ. م درگذشت، بنابراین می‌بایستی حدود سال ۶۰۰ پ.م. به دنیا آمده باشد.[۱۳] بریان می‌گوید که پیوند خانوادگی کوروش و ایشتوویگو محل تردید است، چون این ادعا می‌تواند توجیه ایدئولوژیکی هلنی از قدرت کوروش در ماد و حتی در لیدیا باشد. این بن‌مایه‌ای است که آن را می‌توان نزد هرودوت بازیافت، وقتی که می‌کوشد نخستین تماس کوروش و احمس و سپس علل فتح مصر به دست کمبوجیه را توجیه کند. در بیشتر موارد، توجیهات دودمانی‌ای مطرح است که پس از وقوع رویدادها ابداع شده‌است.[۱۴]ریچارد فرای می‌گوید که تولد کوروش با افسانه‌های دینی هندواروپایی درآمیخته است.[۱۵]

نبرد کوروش و ایشتوویگوویرایش

به تاریخ ۵۵۸ پ. م، کوروش دوم شاه اقوام و طوایف پارسی شد. مرکز فرماندهی او در پاسارگاد، به سایر سرزمین‌ها احاطه داشت. کوروش نیز مانند پدرش کمبوجیه اول، نسبت به شاهان ماد وفاداری داشت.[۱۶] در این دوران، ماد خود را برای حمله‌ای به بابل آماده می‌کرد. ارتباط بین این دو امپراتوری تند و پرآشوب بود. با مطالعهٔ متون بابلی آن زمان، می‌توان متوجه این موضوع شد. نشانه‌هایی از این تیرگی روابط بین این دو حکومت در گفته‌های ارمیای نبی، مشهود است. گفته‌های وی چندین دهه پیش از حمله کوروش به ایشتوویگو تدوین شده بود. ارمیا پیشگویی کرد که مادها به همراه سیستیان‌ها و همچنین مانیان‌ها به بابل حمله کرده، آنجا را تسخیر خواهند کرد (به گفته او، مانیان‌ها جنگجویانی بی‌رحم و با تیر و کمان و نیزه بودند) و پس از تسخیر، بابل را زیر و رو خواهند نمود و این سرزمین از انسان‌ها تهی خواهد شد و جولانگاه شغال‌ها خواهد گردید.[۱۷] در آغاز قرن شش پیش از میلاد، ارمیای نبی پیشگویی کرد که تعداد فراوانی از مادها و مردمان اورارو (آرارات)، مانوی‌ها و بالأخره ستیانی‌ها (آشکنازها) انتقام یهوه را خواهند گرفت و بابل را ویران خواهند کرد. ارمیا با خوشحالی چنین اظهار داشت: «سلاح خود را تیز کنید، سپرها را برگیرید. خداوند روح پادشاهان ماد را به تلاطم درآورده‌است. زیرا ارادهٔ وی بر این قرار گرفته‌است که بابل را ویران کند… یک دونده می‌دود تا به دیگری برسد یک قاصد می‌رود تا به قاصد دیگر برسد برای گفتن این نکته به شاه بابل که شهر تو از هر گوشه‌ای به تصرف درآمده‌است.» اندکی پس از آن اشعیای نبی چنین پیشگویی کرد: «مادها که هیچ چشم‌داشتی به طلا و نقره ندارند» علیه بابل به حرکت در خواهند آمد. این پیامبر اظهار امیدواری کرد که بابل مطلقاً ویران شود. به‌صورتی که حتی شبانان نیز نتوانند گوسفندان خود را در ویرانه‌های آن بچرانند.[۱۸] ولی بابل به دلیل نبرد کوروش و ایشتوویگو، از حمله مادها در امان ماند.[۱۹][۲۰]

بنابر تاریخ بابلی، در سال ششم سلطنت نبونئید، ایشتوویگو سپاهیان خود را گردآوری کرد و علیه کوروش پادشاه اَنشان به جنگ پرداخت. سپاهیان ایشتوویگو علیه وی شوریدند و او را اسیر کردند. آن‌ها وی را تحویل کوروش دادند. آنگاه کوروش به سوی پایتخت یعنی شهر آگام تانو (که همان اکباتان است) پیش رفت. نقره، طلا و سایر اجناس گرانبهایی را که وی به عنوان غنیمت جنگی در آن شهر تصاحب کرد به اَنشان منتقل نمود.[۲۱][۲۲][۲۳]

ایشتوویگو در اساطیر ایرانیویرایش

در شاهنامه، کوروش همان کیخسرو است و ایشتووگو، افراسیاب است. بر طبق داستان شاهنامه، پس از آنکه به دستور افراسیاب، سیاوش در توران کشته میشود، همسر سیاوش، فرنگیس و دختر افراسیاب، پسری می‌زاید که کیخسرو نامیده میشود. به علت پیش‌گویی‌هایی که در مورد کیخسرو صورت می گیرد، افراسیاب قصد میکند تا کودک را از بین ببرد ولی سرانجام از این کار منصرف میگردد به این شرط که پیران کودک را به چوپانان سپرده و در نزد آنان رشد کند و از نژاد و خاندان خود آگاه نگردد. پس از آنکه کودک هفت ساله میگردد به نزد افراسیاب برده میشود. کیخسرو که پیشتر از قصد افراسیاب برای کشتنش آگاه گردیده‌بود به توصیه پیران در پیشگاه افراسیاب، دیوانگی پیشه کرده و از مرگ نجات می‌یابد. پس از این ماجرا گیو آهنگ توران کرده و کیخسرو را بهمراه مادرش را به ایران می‌آورد. سرانجام با بر تخت نشستن کیخسرو در ایران، سپاهی فراهم کرده و به خون‌خواهی پدرش به توران یورش میبرد و پس جنگ‌های بسیاری، افراسیاب را شکست داده و او را میکشد.[۲۴]

ایشتوویگو در اساطیر ارمنیویرایش

اژدَهَک Aždahak فرم ارمنی وام‌واژه پارتی ʾjdhʾg از نام دیو اوستایی آژی دَهاکَ است در اساطیر ایرانی گفته شده که در کوه دماوند به بند کشیده شده‌است. در شاهنامه، ضحاک (معرب آژی دهاک) به عنوان یک حاکم بیگانه ستمگر ایران با جنبه‌های شیطانی توصیف شده‌است: از کتف‌هایش مار روییده‌است. در اساطیر ارمنی، گفته شده همانند آژی‌دهاک در دماوند، شاه اَرتَوَزد در کوه آرارات زندانی شده‌است. تاریخ‌نویس ارمنی موسس خورناتسی در ضمیمهٔ کتاب اول تاریخ ارمنستان، افسانهٔ مشابه شاهنامه (ظاهراً در نوع ایرانیان شمال‌غربی Θraētaona، فارسی میانه: Frēdōn، که به صورت Hṙudēn آمده‌است) را بازگو می‌کند. او اَژدَهَک را با صفت Biwrasp (پهلوی: Bēwarasp، به معنی صاحب ده هزار اسب در بندهشن) با آستیاگ، شاه مادی همانند می‌کند. شاه ارمنی تیگران، علیه آستیاگ شورش کرده بود.[۲۵]

کاخ ایشتوویگوویرایش

بنابر نوشته‌های هرودوت، این کاخ توسط هفت دیوار تو در توی دفاعی محافظت می‌شد، هر دیواری تا کنگره و باروی دیوار دیگر بالا می‌آمد، و کنگره‌های هر دیواری رنگ خاصی داشت. دو دیوار درونی که محافظ کاخ بودند، با ورقه‌های طلا و نقره پوشانده شده بودند. بنا بر نوشته‌های پولی‌بیوس، محیط کاخ به هفت استادیا (حدود یک کیلومتر) می‌رسیده‌است، سقف کاخ با چوب سرو ساخته شده و رویش را با ورقه‌های طلا و نقره پوشانده بودند.[۲۶]

جانشینیویرایش

به نظر می‌رسد که کوروش پادشاهی ماد را منسوخ نکرد. در عوض، انتقال قدرت از خاندانی به خاندان دیگر بود. به هر حال، کوروش و جانشینانش، عنوان‌های رسمی شاهان ماد و سیستم مدیریتی آن‌ها را پذیرفتند. در امپراطوری هخامنشی، ماد موقعیتش را به عنوان دومین استان بعد از پارس به دست آورد. اشراف‌زادگان مادی در همان جایگاهشان در حکومت کوروش و جانشینانش (به رغم شورش علیه داریوش یکم در ۵۲۱ پ.م. توسط گوبریاس[پانوشت ۱]) باقی ماندند. اولین حکمران بابل بعد از فتح توسط پارس‌ها، یک مادی بود. در گاهشماری نبونئید، او به عنوان «حکمران دیار گوتیان» گواهی داده شده‌است که بابل را بدست آورده‌است. در اول هزاره پ.م. گوتیم نام ماد، یا حداقل، قسمت غربی‌اش بود. همچنین ذکر شده که علاوه بر پارسی‌ها و عیلامی‌ها، مادی‌ها هم در گارد جاویدان ۱۰ هزار نفری هخامنشی خدمت می‌کردند. یهودیان، یونانیان و مصریان، و دیگر مردم‌های دنیای باستان، پارس‌ها را مادی خواندند و حکومت پارس‌ها را ادامه ماد شمردند. به استناد برخی مدارک بابلی که بعد از فتح میانرودان توسط پارس‌ها، نوشته شده‌است، خیلی از مادها در مقام‌های عالی‌رتبه استانی، افسران نظامی، سربازهای سلطنتی، در بابل اشتغال داشتند. به علاوه، به نظر می‌رسد که مادها در بابل و دیگر شهرهای بزرگ به عنوان افراد خصوصی زندگی می‌کردند. اسناد میخی همچنین تأیید می‌کنند که تاجرهای بابلی با داد و ستدهای مختلفی در اکباتان و دیگر شهرهای مبادرت می‌ورزیدند.[۲۷] کوروش پس از تسخیر سرزمین ماد، رسماً خود را فرمانروای ماد خواند و لقب شاهان ماد را به خود اختصاص داد: «شاه ماد (شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین‌ها)». اما در عمل، سرزمین ماد توسط یک فرماندار پارسی اداره می‌شد. گرچه هرودوت در بخش‌های پژوهشی کارهایش با کمال دقت بین آداب و رسوم مادها و پارس‌ها تفاوت قائل می‌شود، ولی در فصولی که به افسانه‌ها و داستان‌ها می‌پردازد، شیوه‌های این را با یکدیگر مخلوط می‌کند و درهم می‌آمیزد. تئوگنیس و سیمونید و سایر شاعران یونانی نیز پارسی‌ها را اهل ماد خواندند.[۲۸]
خیزش پارس‌ها با اعلام استقلال پارس از شاهنشاهی ماد شروع شد. طغیان پارس آغازگر جنگ‌های کوروش بزرگ با ایشتوویگو بود. سبب این انقلاب اعمال ایشتوویگو آخرین شاهنشاه ماد بود که باعث متحد شدن استان‌های دیگر با پارس شد. نبردها از ۵۵۲ پیش از میلاد تا ۵۴۹ پیش از میلاد به رهبری کوروش بزرگ ادامه داشتند.

قیام پارسیان
بخشی از نبردهای کوروش بزرگ
زمان ۵۵۲ تا ۵۴۹ پیش از میلاد
مکان سرزمین پارس و سرزمین ماد
نتیجه پیروزی قاطعانهٔ پارس‌ها
علت جنگ اعلام استقلال پارس‌ها و نارضایتی از حکومت ایشتوویگو
تغییرات سرزمینی با تسخیر ماد، پارس تبدیل به شاهنشاهی شد.
جنگندگان
پارس‌ها مادها
فرماندهان
کمبوجیه اول
کوروش بزرگ
هارپاگ (در پایان)
افراد ناشناس دیگر
ایشتوویگو
اسپیتماس از ماد
هارپاگ (در ابتدا)
افراد ناشناس دیگر
نیروها
۷۰۰۰۰ نفر ۱۴۵۰۰۰ نفر
تلفات
سنگین سنگین

به تاریخ ۵۵۸ پ. م، کوروش دوم شاه اقوام و طوایف پارسی شد. مرکز فرماندهی او در پاسارگاد، به سایر سرزمین‌ها احاطه داشت. کوروش نیز مانند پدرش کمبوجیه اول، نسبت به شاهان ماد وفاداری داشت.[۱] در این دوران، ماد خود را برای حمله‌ای به بابل آماده می‌کرد. ارتباط بین این دو امپراتوری تند و پرآشوب بود. حقیقتی که به خوبی می‌توان با مطالعه متون بابلی آن زمان متوجه گردید. نشانه‌هایی از این تیرگی روابط بین این دو حکومت در گفته‌های ارمیای نبی، مشهود است. گفته‌های وی چندین دهه پیش از حمله کوروش به ایشتوویگو تدوین شده بود. ارمیا پیشگویی کرد که مادها به همراه سیستیانها و همچنین مانیان‌ها به بابل حمله کرده، آنجا را تسخیر خواهند کرد (به گفته او، مانیانها جنگجویانی بی‌رحم و با تیر و کمان و نیزه بودند) و پس از تسخیر، بابل را زیر و رو خواهند نمود و این سرزمین را از انسان‌ها تهی خواهد شد و جولانگاه شغال‌ها خواهد گردید.[۲] در آغاز قرن شش پیش از میلاد ارمیای نبی پیشگویی کرد که تعداد فراوانی از مادها و مردمان اورارو (آرارات)، مانوی‌ها و بالأخره ستیانی‌ها (آشکنازها) انتقام یهوه را خواهند گرفت و بابل را ویران خواهند کرد. ارمیا با خوشحالی چنین اظهار داشت: «سلاح خود را تیز کنید، سپرها را برگیرید. خداوند روح پادشاهان ماد را به تلاطم درآورده‌است. زیرا ارادهٔ وی بر این قرار گرفته‌است که بابل را ویران کند… یک دونده می‌دود تا به دیگری برسد یک قاصد می‌رود تا به قاصد دیگر برسد برای گفتن این نکته به شاه بابل که شهر تو از هر گوشه‌ای به تصرف درآمده‌است.» اندکی پس از آن اشعیای نبی چنین پیشگویی کرد: «مادها که هیچ چشم داشتی به طلا و نقره ندارند» علیه بابل به حرکت در خواهند آمد. این پیامبر اظهار امیدواری کرد که بابل مطلقاً ویران شود. به‌صورتی که حتی شبانان نیز نتوانند گوسفندان خود را در ویرانه‌های آن بچرانند.[۳] ولی بابل به دلیل نبرد کوروش و ایشتوویگو، از حمله مادها در امان ماند.[۴][۵]

بنابر تاریخ بابلی، در سال ششم سلطنت نبونئید، ایشتوویگو سپاهیان خود را گردآوری کرد و علیه کوروش پادشاه اَنشان به جنگ پرداخت. سپاهیان ایشتوویگو علیه وی شوریدند و او را اسیر کردند. آن‌ها وی را تحویل کوروش دادند. آنگاه کوروش به سوی پایتخت یعنی شهر آگام تانو (که همان اکباتان است) پیش رفت. نقره، طلا و سایر اجناس گرانبهایی را که وی به عنوان غنیمت جنگی در آن شهر تصاحب کرد به اَنشان منتقل نمود.[۶][۷][۸]

از پاره‌ای از ساختمان‌های کهن نبونئید اطلاعاتی در مورد جنگ بین پارسی‌ها و مادها بدست آمده است. طبق استوانه معروف به سیپار، خداوند مردوک رویایی به سراغ نبونئید فرستاد که در آن رویا به مردوک دستور می‌داد تا معبد اهول‌ماهول را مرمت و بازسازی کند، معبدی که به خدای سین تقدیم شده بود (این معبد در شهر هاران در شمال میانرودان واقع شده بود). در سال ۶۰۹ پ. م. این معبد توسط سربازان ماد که با آشوری‌ها در جنگ بودند تخریب شد و از آن زمان به حالت خرابه باقی مانده بود. نبونئید در همان رویای خود را به مردوک اظهار داشت:«اومان‌ماندا معبدی را که تو می‌گویی، محاصره کرده است و قدرت او بسیار زیاد است». مردوک پاسخ داد: «نه او و سرزمین‌های آنها و نه شاهی که به طرفداری از وی بر می‌خیزد، هیچ یک باقی نخواهند ماند» (و به راستی) هم هنگامی که سال سوم فرا رسید، این مردوک بود که علیه آن‌ها برخاست. کوروش شاه اَنشان، برده جوانش با سپاهی اندک به‌طور قاطع، سپاه فراوان اومان‌ماندا را شکست داد و ایشتوویگو را اسیر کرد که همان شاه آنان بود، وی را در زنجیر به سرزمین خود برد. در متن و کتیبه دیگری از نبونئید باز هم به معبد اهول‌هول اشاره شده‌است. معبدی که برای مدت پنجاه و چهار سال مخروبه بود تا آنکه توسط اومان‌ماندا با خاک یکسان شد.[۹][۱۰]

آغاز شورش کوروش را می‌توان به تاریخ ۵۵۳ پ. م دانست و ظاهراً ایشتوویگو مجبور گردید که سپاهیانش را از ناحیه هاران به عقب ببرد، هاران که پس از سقوط آشور به مادها تعلق داشت. بابلی‌ها با مشاهده گرفتاری ایشتوویگو در تاریخ ۵۵۲ پ. م، هاران را اشغال کردند. باز هم چنین به نظر می‌رسد که در آن زمان نبونئید کوروش را متحد و هم‌دست خود می‌دانست. تعدادی از دانشمندان (برن، کامرون، ولوِی) معتقدند که موافقت‌نامه‌ای بین این دو منعقد شده بود، ولی شواهدی که این موضوع را تائید کند در دست نیست.[۱۱]

به عقیده بریان، برخلاف گزارش منابع کلاسیک، کتیبه‌های بابلی اذعان دارند که ایشتوویگو بود که به کوروش حمله کرد و نه کوروش به ایشتوویگو. بعد از آن بود که کوروش به اکباتان حمله کرد.[۱۲]

بنابرنوشته هرودوت، هارپاگ، اصیل‌زاده مادی که ایشتوویگو شدیداً او را تنبیه کرده بود، تصمیم گرفت که از شاه انتقام بگیرد و بنابراین دست به یک توطئه زد. او افرادی از اصیل زادگان ماد را همداستان خود ساخت، کسانی که از حکومت دیکتاتوری ایشتوویگو ناخشنود بودند. پس از آن کوروش را اغوا کرد که علیه ایشتوویگو شورش کند. از آنجا که کوروش در آن زمان در پارس اقامت داشت و راه پارس تا ماد به وسیله ارتش پاسداری می‌شد، هارپاگ حیله‌ای به کار برد. مستخدمی مورد اعتماد را انتخاب کرد و خرگوشی به دست او داد و درون خرگوش نامه‌ای برای کوروش پنهان کرد. در آن زمان درباریان خرگوش شکار می‌کردند. در این نامه هارپاگ به کوروش وعده داده بود که اگر او علیه ایشتوویگو شورش کند، وی ضمانت می‌کند که بسیاری از اصیل زادگان ماد و خود هارپاگ از وی حمایت می‌کند.[۱۳]

به اعتقاد داندامایف، در آن زمان گروهی از درباریان ماد با سیاست ایشتوویگو مخالف بودند و آمادگی داشتند که به دشمنان او بپیوندند. دیاکونوف و علیف معتقد بودند که گروه ناخشنود در دربار شامل نمایندگانی از روسای قبایل (قبایلی که قبلاً ایشتوویگو برای استقرار یک حکومت مرکزی با آن‌ها جنگ کرده بود)، اصیل زادگان درباری ناخشنود به وسیله هارپاگ رهبری شدند، بودند. بعدها اولادان همین اصیل زادگان (که در قرن پنجم پ. م. در لیسیا زندگی می‌کردند) دلایلی ارائه داشتند که این خیانت نیاکانشان را توجیه و تفسیر می‌کرد. امکان دارد که توطئه از طرف اصیل زادگان ماد فقط هنگامی روی داد که شورش کوروش صورت گرفته بود و آنگونه که هرودوت تشریح کرده‌است، توطئه افراد اشاره شده باعث بروز شورش کوروش نگردید.[۱۴]

بنا به گفته هرودوت، هنگامی که کوروش نامه هارپاگ را مطالعه کرد، تمام روسای قبایل ایرانی را در پاسارگاد احضار کرد، مارافیونی و ماسپیوئی همه جمع شدند. آنگاه وی فرمانی از جیب در آورد که خود آن را تنظیم کرده بود و در آن هنگام ادعا کرد که وی این فرمان را از ایشتوویگو دریافت کرده‌است و سپس با صدای بلند این فرمان را برای آن‌ها خواند. بنا به ادعای کوروش در این فرمان ایشتوویگو او را به فرماندهی کل ارتش خویش منصوب کرده بود. پس از خواندن این فرمان کوروش همه را مرخص کرد و به آن‌ها گفت که فردا با وسایل نظافت زمین مانند داس در آنجا حاضر شوند. روز بعد، فرمان داد قطعه زمین بزرگی را از خار و خاشاک و آلودگی‌ها پاک کنند. پس از اجرای این کار کوروش دستور داد تعدادی از گوسفندان پدرش را در آنجا سر ببرند و سپس مقدار زیادی نان و شراب بین حاضرین تقسیم کرد و بدین وسیله از پارسیانی که سخت زحمت کشیده بودند، پذیرایی کرد. آنگاه کوروش خطاب به آن‌ها گفت آیا شما میل دارید تمام عمر زحمت بکشید و کار کنید یا اینکه زندگی خود را به جشن و خوشی بگذرانید؟ کوروش پاسخی که منتظرش بود را از آن‌ها شنید، آنگاه به آن‌ها گفت که خود را برای جنگ با ایشتوویگو آماده کنند و سپس وعده داد که در صورت پیروزی در این شورش، برای تمامی آن‌ها زندگی راحتی را تضمین خواهد کرد. پارسیان از انقیاد زیر سلطه ماد نفرت داشتند، با کمال میل به رهبر خود جواب مثبت دادند.[۱۵]

هنگامی که ایشتوویگو شنید که کوروش برای جنگ آماده می‌شود، قاصدی را نزد وی فرستاد و او را به دربار احضار نمود. کوروش پاسخ داد خیلی زودتر از آنچه انتظار می‌رود، در آنجا حاضر خواهم شد. این سرپیچی کوروش از ایشتوویگو نشان از یک طغیان بود. نتیجه این طغیان، در دو جنگ به ثمر رسید. در نخستین برخورد، ایشتوویگو شخصاً در نبرد شرکت نکرد. سردارش هارپاگ با قسمت عمده‌ای از سپاه به طرف مقابل (یعنی کوروش) پیوست. پس از آن ایشتوویگو فرمان داد تا جادوگران و کاهنان (که خواب وی را غلط تعبیر کرده بودند) را به چهارمیخ بکشند و تمام مادها (چه پیر و چه جوان) باید در مقابل کوروش مسلح می‌شدند. شاه ماد شخصاً در جنگ دوم فرماندهی را به عهده کرفت ولی مادها شکست خوردند و شاه اسیر شد. کوروش به هیچ وجه به آزار و اذیت ایشتوویگو نپرداخت و با وی به وجه مطلوبی رفتار نمود. بدین ترتیب بنا به آنچه هرودوت گفته، سلطنت ۳۵ ساله ایشتوویگو و فرمانروای ۱۲۸ ساله مادها در آسیا به پایان رسید.[۱۶]

داندامایف معتقد است که در رمینه تاریخچه جنگ بین کوروش و ایشتوویگو مطالب مفصلی بیان شده‌است که بیشتر با افسانه آمیخته شده و نیکلاس دمشقی (به نقل از کتسیاس) روایت کرده‌است: هنگامی که کوروش در خدمت ایشتوویگو در ماد بود، با مهتری به نام اوی‌باراس آشنا شد که وی از طایفه غلامان بود. ایشتوویگو به خاطر خطایی که از این مهتر سر زده بود، وی را بی‌رحمانه تنبیه کرده بود. در نتیجه این کار، اوی‌باراس را بر ضد شاه دست به توطئه زد و کوروش را اغوا کرد که به سرکردگی پارسیان علیه شاه طغیان کند. بدین ترتیب بود که نخستین جنگ بین آن‌ها به مدت دو روز آغاز گشت که به پیروزی کامل ایشتوویگو انجامید. در این هنگام پارسیان به پاسارگاد گریختند. بنا به گفته کتسیاس کوروش نیروی ماد را نزدیک شیرا هیبرا (که مکان آن نامعلوم است) شکست داد، ولی در جنگ بعدی ایشتوویگو برتری یافت و پارسیان به پاسارگاد برگشتند.[۱۷]

ژوستین نیز نقل قول می کنه که هنگامی که ایشتوویگو در آستانه شکست جنگ بود، عده‌ای از سربازان ویژه را پشت سر خطوط نیروهای خود قرار داد با این فرمان که هرکس از جنگجویان خواست فرار کند، او را بکشند. جنگ بعدی بنا به گفته نیکولاس دمشقی در نزدیکی پاسارگاد رخ داد. آن جنگ نیز مدت دو روز به طول انجامید. در روز نخست پیروزی از آنِ مادها بود ولی در روز دوم سربازان پارسی که در حال فرار بودند، در برابر همسرانشان شرمسار گشتند، لاجرم به غیرت بیشتری به جنگ پرداختند. ارتش کوروش پیروزی چشمگیری به دست آورد و پارسیان اردوی مادها را تصرف کردند. ایشتوویگو فرماندهان خود را اعدام کرد به این علت که گفت شکست ما به خاطر خطای آن‌ها بوده‌است(دیودوروس هم گزارش اعدام فرماندهان را تائید کرده‌است). ایشتوویگو که از هیچ سویی پشتیبانی نمی‌دید، به اکباتان گریخت و در کاخی خود را پنهان کرد، ولی به زودی تسلیم کوروش شد و اسیر گردید.[۱۸]

بنا به گفته‌های کتسیاس، کوروش به جان ایشتوویگو تخطی نکرد و او را به عنوان فرماندار به یکی از استان‌های شرقی ایران فرستاد. بعدها ایشتوویگو به وسیله خواجه‌ای به نام پته‌ساکاس به صحرای بی‌آب و علفی کشانده شد و در آنجا درگذشت و این موضوع به تمهید اوی‌باراس بود. امکان این هست که کوروش مستقیماً مستول مرگ ایشتوویگو نبوده‌است زیرا بعدها آن خواجه پتساگاس محکوم به مرگ شد و اوی‌باراس نیز خودکشی کرد. اگر قرار باشد سخنان کتسیاس را بپذیریم، . کوروش

به این ترتیب جانشین قانونی تاج و تخت ماد گردید. باز هم بنا به قول کتسیاس فرزندان اسپه‌تاماس و آمیتیس از طرف کوروش به عنوان ساتراپ دو ناحیه بارکانیوئی و دربیکس منصوب شدند.[۱۹]

بسیاری از نویسندگان کلاسیک تائید می‌کنند که پیروزی کوروش به دشواری و در درازمدت تحقق یافته‌است. خیانت هارپاگ (که نمی‌شود آن را انکار کرد) سرنوشت جنگ را ناگهان تغییر نداد. به عقیده کتسیاس (نقل شده توسط دیودوروس) ایشتوویگو در این دوره تدابیر سختی در پیش گرفت: فرماندهان سپاه خود را عزل کرد و مردان مورد اعتمادش را به جای آن‌ها گمارد. در یک کلام، ایشتوویگو ارعاب را حاکم کرد. ژوستین (به نقل از کتسیاس) نوشته است که پس از شکست و خیانت هارپاگ، ایشتوویگو خود در راس سپاه قرار گرفت و به مقابله با پارسیان پرداخت. نیکولای دمشقی و پولیانوس خاطرنشان می‌کنند که نبردهای سختی در پارس حتی نزدیکی پاسارگاد جریان گرفت.[۲۰] به نوشته پولیانوس:

کوروش سه بار با مادها جنگید و هر سه بار شکست خورد. نبرد چهارم در پاسارگاد آغاز شد که سکونتگاه زنان و کودکان پارسی بود. در این نبرد نیز پارسیان پای به گریز نهادند… سپس ناگهان به طرف دشمن برگشتند، به آنها حمله‌ور شدند و بر سر مادهایی ریختند که در تعقیبشان پراکنده گشته بودند. پارسیان در این نبرد به چنان پیروزی بزرگی دست یافتند که کوروش را به نبرد جدیدی نیاز نبود.[۲۱]

پولیانوس حتی تصریح می‌کند که پس از شکست‌های نخستین، بسیاری از پارسیان به مادها پیوستند. نیکلای دمشقی نیز بر شدت نبردهای پارس و نامعلوم بودن نتایج آن تأکید ورزیده است. هم پلینی و هم نیکلای دمشقی رقتار دلیرانه زنان را ستوده‌اند و نوشته‌اند که بر بلندی‌ها پناه گرفته و پدران و پسران و همسرانشان را به پایداری ترغیب می‌کردند. از این روی، پس از آن هر بار که کوروش به پاس می‌آمد، زنان را مورد تفقد قرار می‌داد و هدایایی به آن‌ها تقدیم می‌داشت. کوروش پس از این پیروزی حمله به مادها را از سر گرفت و بر اکباتان، که ایشتوویگو در آن پناه گرفته بود چیره شد. می‌توان فرض کرد که ایشتوویگو به قصد مقاومت طولانی به استحکامات شهر چشم امید دوخته بود. به گفته کتسیاس ایشتوویگو در حالی به اسارت در آمد که به اتفاق دختر و دامادش، اسپیتامس به مرتفع‌ترین نقطه قصر پناه برده بود. به گفته نیکلای دمشقی، ایشتوویگو حتی موفق به گریز هم شد و در پایان نبردی دیگر به اسارت در آمد.[۲۲]

بنا به نوشته استرابو، کوروش در آخرین جنگی که انجام داد پیروزی قاطعی بر ایشتوویگو به دست آورد. ایشتوویگو پس از شکست با باقی‌مانده نیروها به قلمرو مادها فرار کرد و به راحتی در آنجا موضع گرفت.[۲۳]

گزنفون در کوروش‌نامه خود شرح می‌دهد که ایشتوویگو در آرامش به عنوان شاه ماد در بستر خود درگذشت و پیروزی کوروش بر مادها پس از مرگ ایشتوویگو بود و او بر فرماندهان و در نتیجه شاه ماد پیروز شد، ولی گزنفون می‌بایستی از صحت وقایع اطلاع کامل داشته باشد، برای اینکه در کتاب آناباسیس خود، گزارش می‌دهد که بین پارس‌ها و مادها جنگ درگرفت، در حالی که در کتاب کوروش‌نامه وقایع تاریخی به گونه‌ای نشوته شده که ظاهراً تعمدی در کار بوده که حقایق دست بخورد بیشتر به خاطر انکه مقام کوروش بالاتر رود و حالت ایده‌آلی به خود بگیرد.[۲۴]

جنگ بین پارس‌ها و مادها در تاریخ ۵۵۰ پ. م. به پایان رسید. در همان سال اکباتان محل استقرار هخامنشیان گردید. کوروش برای مدتی در کاخ شاهان ماد اقامت گزید. گنجینه‌هایی که طی چندین ده سال در دربار ایشتوویگو گردآوری شده بود، همه به پاسارگاد منتقل شد.[۲۵]

کوروش کوشید رفتاری در خور جانشین ایشتوویگو در پیش گیرد. ایشتوویگو جان سالم به در برد و زندگی شاهوار خویش را حفظ کرد. به عقیده نیکولای دمشقی بسیاری از اقوام آسیای مرکزی (پارتها، سکاها، باکتریها) به فرمانروای جدید در مقام جانشین ایشتوویگو ادای احترام کردند. مسلم است که بزرگان ماد به محرومیت از منافعی که در دوران سلطه ایشتوویگو نصیبشان می‌شد، داوطلبانه تن نمی‌دادند. لیکن تمایل کوروش در نقش فاتحی جوانمرد بر می‌آورد که مغلوبان به خواست خود در برابرش سر تسلیم فرود آورند. بنابراین امکان تحقق خواست فرمانروای جدید مادها را برای ایجاد پیوند با سلسله‌ای که آن را سرنگون کرده بود، فراهم می‌آورد. اکباتان برای کسی که می‌خواست آسیای مرکزی را تحت سلطه خود داشته باشد، مرکز استراتژیک مهمی به‌شمار می‌آمد.[۲۶]

نبرد هیربا نخستین جنگ میان پارس ها و ماد ها بود و همچنین اولین نبرد بعد از خیزش پارس‌ها است.

نبرد هیربا
بخشی از نبردهای کوروش بزرگ
زمان زمستان تا تابستان ۵۵۲ ق.م.
مکان هیبرا، ماد
نتیجه پیروزی پارسیان
تغییرات سرزمینی با تسخیر ماد پارس تبدیل به شاهنشاهی شد.
جنگندگان
پارس ها مادها
فرماندهان
کوروش بزرگ
هارپاگ(در نهایت)
افراد ناشناس دیگر
ایشتوویگو
هارپاگ(در ابتدا)
افراد ناشناس دیگر
نیروها
۵٬۰۰۰ پیاده نظام
۱٬۰۰۰ سواره نظام
۳۰۰ سواره نظام
تلفات
بسیار اندک ۲۵۰ سواره نظام

این نبردها تقریباً به‌طور کامل بوسیله کوروش بزرگ رهبری شد. این نبردها همچنین باعث انتقال قدرت در خاورمیانه آن زمان شد.

پیروزی در این جنگ سبب پای گرفتن اولین شاهنشاهی ایرانیان شد، که آغازی بود بر موفقیت‌های کوروش بزرگ در فتوحات دیگرش.

در حالی که تنها منبعی که ماجرای نبرد را به طور کامل توضیح داده نیکولاس دمشقی است، بقیه تاریخ نویسان مشهور آن زمان از جمله هرودوت، کتسیاس و استرابو وقوع این نبرد را در نوشته‌های خود قید کرده‌اند.

هنگام شورش پارس‌ها، ایشتوویگو تصمیم گرفت به پارس حمله کند و این حمله شتابزده در نهایت منجر به از بین رفتن سلسه مادها شد

کوروش جوان یا کوروش کوچک یکی از شاهزادگان هخامنشی، پسر داریوش دوم و پروشات و برادر کوچکتر اردشیر دوم بود. تاریخدانان به این دلیل به او لقب کوچک داده‌اند که با کوروش بزرگ هخامنشی اشتباه گرفته نشود.

کوروش کوچک
فرماندار آسیای صغیر
Portrait of an anonymous Satrap IONIA, Phokaia. Circa 478-387 BC.jpg

پرتره ناشناس یک ساتراپ آسیای صغیر ، در حدود زمان کوروش جوان. از سکه ایونیا ، پوکایا ، حدود ۴۷۸-۳۸۷ قبل از میلاد
شاهزاده هخامنشی
آرامگاه
گور دختر (احتمالاً)
نام کامل
کوروش
دودمان هخامنشیان
پدر داریوش دوم
مادر پروشات
دین و مذهب مزدیسنا

در زمان حیات پدر، کوروش به موازات تیسافرن فرمانداری سواحل و مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر را به عهده داشت. وی بعد از مرگ پدر به امید دست یافتن به مقام پادشاهی و با دلگرمی از پشتیبانی مادر صاحب قدرت و نفوذ خود ملکه پروشات، که آن زمان زمام امور سیاسی را کامل به صورت رسمی در دست داشت و قدرت در اصل در دست او بود دست به شورش علیه برادر بزرگترش اردشیر دوم زد.

وی نیروهای نظامی تحت فرمان خود را گرد آورد و بدون این که قصد خویش را که جنگ با پادشاه بود آشکار کند، شروع به حرکت به سوی پایتخت کرد. مدتی بعد سربازانش در بین راه از قصد و تصمیم وی آگاه شدند. آن‌ها ابتدا با نظر کوروش مخالفت کردند، ولی مدتی بعد قانع شدند که به مسیر خود ادامه دهند و به خواسته او تن در دادند. اردشیر هم با سپاهی بزرگ به مقابله او شتافت. در محلی به نام کوناکسا در بین‌النهرین در سال ۴۰۱ (پیش از میلاد) بین دو سپاه جنگی درگرفت که در تاریخ آن را جنگ کوناکسا می‌نامند. در این نبرد، کوروش کوچک به سخنان و راهنمایی‌های سردسته یونانیان _ که به او توصیه کرده بود برای در امان ماندن از حملات دشمن، در جای کم خطری از قشون خود جای گیرد، _ اعتنا نکرد و خود را بی پروا در برابر مخاطرات نبرد قرار داد و سرانجام هم از همین رو کشته شد. با کشته‌شدن وی، سپاهش بی سر و سالار ماند و چون رهبر و مقتدای خود را از دست داده‌بود، دیگر انگیزه‌ای برای ادامه جنگ نداشت.

زندگی‌نامهویرایش

کوروش جوان با برادر بزرگتر خود اردشیر دوم (هخامنشی) جنگید.

به گفته کزنفون، کوروش جوان پس از الحاق پدرش در سال ۴۲۴ پیش از میلاد متولد شد. وی یک برادر بزرگتر، به نام اردشیر دوم، و دو برادر کوچکتر به نام‌های اوستن و اکزاترس داشت.

پلوتارک در مورد کودکی کوروش نوشته‌است: «کوروش، از همان جوانی سرسخت بود؛ از طرف دیگر» اردشیر «در همه چیز ملایم تر بود و طبیعت بیشتری در عمل داشت و نرم‌تر بود.»[۱]

نام وی در منابع پروشات، پریشاد، پریزاتس، پریزاد یا پریساتش ذکر شده است. وی احتمالا دختر اردشیر یکم از همسر بابلی آندریا بوده است. سیارک ۸۸۸ به افتخار او نامگذاری شده است.

خانوادهویرایش

پروشات نخستین همسر، خواهر یا خاله داریوش دوم هخامنشی و بانوی اول دربار بود و قدرت واقعی در دربار از آن وی بود چنانکه خودش برای کتزیاس طبیب و مورخ یونانی نقل کرده بود سیزده فرزند برای شاه به دنیا آورده بود اما از آنهمه که اکثراً در کودکی مرده بودند و از آن‌ها اردشیر دوم، کوروش، استانوس، اکزاترس و آرتستس زنده مانده بودند.[۲]

ملکه مادرویرایش

شاه (داریوش دوماردشیر دوم را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود اما پروشات با انتخاب کوروش کوچک موافق بود. به همین دلیل هنگامی که داریوش دوم بیمار بود و قصد داشت پادشاهی را به اردشیر دوم واگذار کند، پروشات کوروش کوچک را که فرماندار لیدیه بود به دربار فراخواند تا مانع جانشینی اردشیر دوم شود.کوروش کوچک دیر رسید و مراسم در حال اجرا بود پس چنان به هیجان آمد که به اردشیر دوم به قصد کشت حمله کرد. این حمله ناموفق بود و کوروش کوچک نیز به دستور شاه دستگیر شده و فوراً محکوم به اعدام شد. پروشات توانست با تمهیدی جان کوروش کوچک را نجات دهد:درست پیش از اجرای حکم اعدام، کوروش را چنان محکم در آغوش گرفت که در صورت اقدام جلاد، خودش نیز کشته می‌شد. او توانست فرمان عفو کوروش کوچک را از شاه داریوش بگیرد و وی را به لیدیه بازگرداند.بعداً کوروش کوچک در لیدیه در مقابل اردشیر دوم شورش کرد و در پی آن جنگ‌های سختی بین این دو برادر درگرفت که چرخاننده آن‌ها را ملکه پروشات می‌دانند. کوروش کوچک سرانجام در این جنگ‌ها کشته شد اما پروشات انتقام وی را از قاتلینش گرفت و یکی از رقبایش به نام استاتیرا را که از همسران محبوب اردشیر دوم بود نیز با خوراندن زهر از بین برد. پروشات پس از مرگ داریوش دوم قدرت خود را در دربار پادشاهی پسرش، اردشیر دوم حفظ کرد. او بعدا اردشیر دوم را وادار کرد که با دو تن از دخترانش آمستریس و آتوسا ازدواج کرد.[۱]

اردشیر یکم

پنجمین شاهنشاه هخامنشی
خشایارشای دوم

ششمین شاهنشاه هخامنشی
سغدیانوس

هفتمین شاهنشاه هخامنشی
داریوش دوم

هشتمین شاهنشاه هخامنشی
پروشات

ملکه
استاتیرای یکم

ملکه
اردشیر دوم

نهمین شاهنشاه هخامنشی
کوروش کوچک

مدعی پادشاهی
آمستریس

شاهزاده‌خانم
اوستانوس

پدر بزرگ داریوش سوم

سیارک پروشات ۸۸۸

استاتیرا (وفات: ۴۰۰ پیش از میلاد) همسر موردعلاقه اردشیر دوم و مادر اردشیر سوم هخامنشی بود وی یکی از ملکه‌های مهم و پرآوازه و تأثیرگذار دوره هخامنشیان بود و بر همسرش نفوذ بیشتر از ملکه مادر پروشات داشت و برادرش تیسافرن باعث مرگ کوروش کوچک شد و این امر باعث مرگش شد.

استاتیرا
شهبانوی بانوان ایران
سلطنت ۴۰۴ تا ۴۰۰ پیش از میلاد
تاج‌گذاری ۴۰۴
پیشین پروشات
جانشین آمستریس
درگذشته ۴۰۰ پیش از میلاد
پارسه
آرامگاه
تخت جمشید در آرامگاه همسرش اردشیر دوم
همسر(ان) اردشیر دوم
فرزند(ان) اردشیر سوم
آریاسپ
داریوش
آتوسا
آمستریس
روزگونه
نام کامل
شهبانو استاتیرا
دودمان هخامنشی
پدر هیدرانس دوم
دین و مذهب مزدیسنا

ارشک پسر داریوش دوم که بعدها پس از جلوس به تخت موسوم به اردشیر دوم گردید با استاتیرا دختر هیدرانس دوم (ویدرن) یکی از بزرگان و اشراف پارسی ازدواج کرد. برادر استاتیرا موسوم به تری تخمه نیز با آمستریس دختر داریوش دوم و پروشات ازدواج کرده بود.[۱] استاتیرا آنگاه که ملکه شد، در تخت روان باز و بی پرده حرکت می‌کرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه می‌داد که به او نزدیک شده درودش گویند و این رفتار او پارسیان را خوش آمد.[۲]

پروشات مادر اردشیر دوم (هخامنشی) با استاتیرا خصومت می‌ورزید.[۳] علت سرچشمهٔ کینه مابین آن‌ها به ماجرای تری تخمه معروف است، وی که با آمستریس ازدواج کرده بود، درصدد قتل زن خود برآمد اما توطئه‌اش فاش شد و این ماجرا طوفانی از خشم و جنون در پروشات مادر آمستریس برانگیخت. هر چند شاهزاده خانم آمستریس از مرگ نجات یافت اما تمام خانوادهٔ او به غیر از برادرش تیسافرن که خدمات بسیاری به شاه کرده بود و استاتیرا که همسر ولیعهد بود، کشته و زنده بگور شدند. دیگر عامل کینه میان این دو، علاقه و طرفداری پروشات نسبت به کوروش کوچک، برادر کوچکتر اردشیر دوم بود. در پی جنگی که بین دو برادر بر سر قدرت و پادشاهی درگرفت، کوروش کوچک کشته شد. سرانجام در سال ۴۰۴ پیش از میلاد اردشیر دوم (هخامنشی) به سلطنت رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات شد، برای استاتیرا و برادرش تیسافرن موجب خرسندی گشت. استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را با زهری که پروشات به او خوراند، پرداخت.[۴]

پروشات مدت‌ها قصد کشتن استاتیرا را داشت، بالاخره به دسائس نیت خود را اجرا کرد. او زنی در خدمت خود داشت بنام ژی ژیس که مورد اعتماد تام ملکه و بر وی بسیار مسلط بود و همین زن آلت اجرای خیال شوم پروشات گردید. شرح قضیه موافق نوشته‌های دینن و کتزیاس و پلوتارک[۵] با جزئی اختلافی چنین است: هر دو ملکه از چندی قبل آشتی کرده و ظاهراً نشان می‌دادند که منازعات و سوء ظن‌های دیرینه را فراموش کرده‌اند، زیرابه منازل یکدیگر آمد و شد داشتند و با هم غذا صرف می‌کردند ولی چون باطناً باز از یکدیگر بیمناک بودند غذا را از یک ظرف و از همان خوراک می‌خوردند. بعد پلوتارک چنین می‌گوید: پروشات در سر میز یکی از این مرغ‌ها را برداشته با کاردی که یک طرف آن را مسموم کرده بودند، به دو نیم تقسیم کرد، نیمی را که مسموم نشده بود خودش برداشت و نیم مسموم را به ملکه جوان داد. دینن گوید که یکی از خدمه مرغ را بریده قسمت مسموم را به استاتیرا داد. به‌هرحال از درد شدید و تشنج‌هایی که بعد برای ملکه حاصل شد او یقین کرد که مسموم گشته و به فاصله چند ساعت درگذشت. این واقعه در سال ۴۰۰ پیش از میلاد رخ داده‌است.

شاه نسبت به مادرش پروشات سوءظن حاصل کرد زیرا درجهٔ کینه‌ورزی و شقاوت او را خوب می‌دانست و برای اینکه در این باب حقیقت مطلب را بداند، فرمود تمام خدمه و صاحب‌منصبان مادرش را توقیف و زجر کنند، ولی پروشات ژی ژیس را مدت‌ها در منزل خود نگاهداشت و از تسلیم او به شاه امتناع ورزید بالاخره این زن روزی اجازه گرفت به خانه‌اش برود و قراولان شاهی او را گرفته، موافق قوانین پارسی که برای زهردهندگان مقرر است با زجر کشتند. چنین است عقیده دینُن، ولی کتزیاس گوید که ژی ژیس آلت اجرای قصد پروشات نبود و فقط بر خلاف میل خود از قضیه اطلاع داشت. به‌هرحال شاه به مادرش چیزی نگفت و نسبت به او کاری نکرد، جز اینکه او را از خود دور داشت.[۶] از استاتیرا سه پسر باقی‌ماند به نام‌های داریوش، آریاسپ و اخوس که بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را بر خود گذاشت.[۷]

داریوش دوم

هشتمین شاهنشاه
پروشات

ملکه
استاتیرای یکم

ملکه
اردشیر دوم

نهمین شاهنشاه هخامنشی
کوروش کوچک

مدعی پادشاهی
آمستریس

همسر برادر استاتیرای یکم
اوستانوس

پدر بزرگ داریوش سوم
آتوسا

ملکه
اردشیر سوم

دهمین شاهنشاه
داریوش

شاهزاده
آریاسپ

شاهزاده
آتوسا دختر اردشیر دوم بود. در زمان او دربار هخامنشی کانون قساوت‌های خونین پروشات یا پریزاتس یا پریزاد مادر اردشیر دوم و آگنده از توطئه‌های پایان‌ناپذیر سیاسی بود.

آتوسا
شهبانوی بانوان ایران
شاهدخت پارسی
جانشین پروشات
درگذشته قرن ۴ پیش از میلاد
همسر(ان) اردشیر سوم
فرزند(ان) ارشک
پروشات
بیستانس
روزگونه
دودمان هخامنشی
پدر اردشیر دوم
مادر استاتیرای یکم

نامویرایش

آتوسا، صورت یونانی Utauθa فارسی باستان و Hutaosā اوستایی است، احتمالاً به معنی «حیله‌گرِ خوب» یا «بخشندهِ خوب» است. ظاهراً آتوسا نامی رایج در دودمان هخامنشی بود. به استناد «شجره‌نامه شاه‌های کاپادوکیه»، علاوه بر نام خواهر کمبوجیه اول، خواهر و همسر اردشیر دوم هم آتوسا نام داشت. معادل‌های دیگر این نام، Hutaosā (در پهلوی Hudōs، در پارتی xwdws، در ایلامی ú-du-sa، در تاریخ طبری خطوس) است که هینتس Hutaosā را «خوش‌فَربه‌ران» (دارای ران‌های زیبا) ترجمه می‌کند؛ که به عقیده او، taosā به معنی «فربه‌ران» است. یوستی ارتباط میان هوتوسای اوستا و آتوسای یونانی را مخالف قوانین آواشناسی دانسته، اما واکرناگل و آندره‌آس و بارتولمه نظر او را رد کردند. آتوسا به معنی زبر دست در فرهنگ دهخدا ثبت شده‌است.احتمالا نامگذاری او در گرامیداشت آتوسا شهبانوی بزرگ هخامنشی و دختر بزرگ کوروش و همسر کمبوجیه و داریوش بوده است.

زندگیویرایش

پسر ارشد پروشات ارشک نام داشت و پسر دیگرش کوروش کوچک که چون در زمان سلطنت داریوش دوم متولد شده بود، ولیعهدی را حق خود می‌دانست. مادر نیز ظاهراً نسبت به او علاقهٔ بیشتری نشان می‌داد. مرگ داریوش دوم چون زودتر از آنچه انتظار می‌رفت روی داد و پریزاتس نتوانست پسر محبوب خود کوروش را به ولیعهدی برساند. شاید شاه نیز با این نقشهٔ پریزاتس موافق نبود. به هر حال با مرگ داریوش دوم در سال ۴۰۴ پیش از میلاد، ارشک با نام اردشیر دوم به سلطنت رسید.[۱] در سال ۴۰۱ پیش از میلاد، کوروش کوچک در طی نبردی بدست برادرش اردشیر دوم به قتل رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات (پریزاتس) مادر وی شد، برای استاتیرای یکم همسر اردشیر دوم، موجب خرسندی گشت اما استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را یکسال بعد در سال ۴۰۰ پیش از میلاد [۲]، با زهری که مادر اردشیر، پریزاتس به او نوشانید، پرداخت.[۳] شاه از شدت خشم و تأثر در عزای استاتیرا فرمان داد که از آن پس پروشات دیگر هرگز پیش چشم او ظاهر نشود اما باز در مواقع ضعف و درماندگی خویش مکرر از حضور و راهنمایی مادر کمک جست.[۴]اگر بروایات موجود بتوان اعتماد کرد، پس از مرگ استاتیرای یکم، شاه به اصرار پروشات، آتوسا را بزنی گرفت. از چهار پسری که در زمان حیات اردشیر دوم باقی‌ماندند سه پسر از بطن استاتیرا بودند، به نام‌های داریوش و آریاسپ و اخوس و پسر دیگر ارشام نام داشت و شاه محبت فوق‌العاده‌ای نسبت به او داشت. فرزندان استاتیرا نسبت به یکدیگر رقابتی نزدیک به حسادت نشان می‌دادند. اردشیر، پسر بزرگش داریوش را ولیعهد کرد اما اخوس توانست با وعدهٔ ازدواج خواهر خود آتوسا را که زن پدرش شده بود، با خود همدست کند و در صدد بود، بهر نحوی هست، داریوش و دیگران را از میدان بدر کند. اردشیر دوم پس از ۴۶ سال شاهنشاهی و در سال ۳۵۸ پیش از میلاد، در سن ۸۷ سالگی درگذشت و در این رقابت در نهایت اخوس پیروز میدان بود و بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را برخود گذاشت.[۵]آتوسا مادر ارشک یازدهمین شاهنشاه هخامنشی است. [۶] زمان تولد و مرگ یا سن آتوسا هنگام ازدواج با اردشیر سوم ذکر نشده‌است.

در شاهنامهویرایش

اینگونه که پیداست، آتوسا دختر اردشیر دوم همان همای چهرآزاد پادشاه کیانی در شاهنامه است. همای دختر بهمن بود که پس از پدرش به پادشاهی رسید. بهمن او را به زنی گرفت و چون در زمان بارداری دخترش جان سپرد، پادشاهی را به همای داد. شباهت های شخصیت همای چهرآزاد با آتوسا بسیار نمایان است.همای به همسری پدرش بهمن در آمد. درست همانگونه که آتوسا با اردشیر دوم ازدواج کرد. در شاهنامه در وصف به تخت نشستن همای آمده است:

به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بیکار تاج و سریر
همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه و آیین دیگر نهاد[۷]

همانگونه که دیده می شود، فردوسی بهمن را با نام اردشیر خوانده است. نکته دیگر این است که بهمن با عنوان کی اردشیرِ درازدست نیز در برخی منابع یاد شده است. حال جالب اینجاست که اردشیر یکم هخامنشی نیز با همان لقب درازدست توسط یونانیان یاد شده و یونانیان به او Makrocheir می گفتند و این لقب نه به خاطر دست های دراز، بلکه به خاطر نفوذ بسیار زیاد او در سرزمین های مختلف به او داده شده است. حتی می توان بهمن را اینجا با اردشیر دوم یکی دانست و اینگونه برداشت کرد که واژه منِمون (لقبی که یونانیان به اردشیر دوم داده اند، به معنای باهوش) یونانی شده شکل پارسی باستان بهمن یا وهمن باشد.[۸][۹]

در واقع از آنجایی که نمی توان شاهنامه را یک منبع تاریخی خواند، می توان گفت که داستان های اردشیر یکم با اردشیر دوم ترکیب شده و از این ترکیب، شخصیت های بهمن و همای پدید آمده اند. مشابه این اتفاق را در انتهای داستان کیانیان و جایی که کی داراب (که برابر با داریوش دوم است) با کی دارا (که برابر با داریوش سوم است) پدر و پسر دانسته شده اند، نیز می بینیم. حال آنکه بین داریوش دوم و داریوش سوم، سه نسل فاصله است.[۱۰]

تبارویرایش

داریوش دوم

هشتمین شاهنشاه
پروشات

ملکه
استاتیرای یکم

ملکه
اردشیر دوم

نهمین شاهنشاه هخامنشی
کوروش کوچک

مدعی پادشاهی
آمستریس

همسر برادر استیرای یکم
اوستانوس

پدر بزرگ داریوش سوم
آتوسا

ملکه
اردشیر سوم

دهمین شاهنشاه
داریوش

شاهزاده
آریاسپ

شاهزاده
ارشک

یازدهمین شاهنشاه
پروشات

همسر اسکندر

برچسب ها :

ناموجود